معنی غسال
9 بازدید
[ غَ سْ سا ] (ع ص) صیغهٔ مبالغه از غَسْل. جامه شوی. (منتهی الارب) (آنندراج). شوینده. سخت شوینده. || مرده شوی. (آنندراج). کسی که شغل وی شستن مرده ها بود. (ناظم الاطباء): به در خانهٔ غسال رفت و گفت: میترسم که ناگاه اجل برسد و کسی غم من نخورد. بریانی در دکان دارم، بستان، و چون مرا فریضه برسد غسل ده. (منتخب لطایف عبید زاکانی چ برلین ص ۱۷۶). مجملاً لازمهٔ منصب مطلق صدارت تعیین حکام شرع و مباشرین اوقاف تفویضی و ریش سفیدی جمیع سادات و علما... و غسالان و حفاران با اوست. (تذکرة الملوک چ دبیرسیاقی ص ۲). || (اِ) هر دارویی که جلا دهد اما نه به قوهٔ فاعلهٔ خود، بلکه به قوهٔ منفعله ای که حرکت آن را یاری کند. مقصود از قوهٔ منفعله رطوبت و مقصود از حرکت، سیلان است، زیرا سایل لطیف هرگاه بر دهانه های عروق جاری شود با رطوبت خود فضول را نرم کند و با سیلان خود آنها را زایل سازد، مانند ماء شعیر و ماء قراح. (از قانون کتاب دوم ص ۱۵۰ س ۹ به بعد).
کلمات همقافیه با «غسال»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ال» برای سرودن شعر