معنی غریو کردن
6 بازدید
[ غِ وْ کَ دَ ] (مص مرکب) بانگ و فریاد برآوردن. غریو برزدن. غریو برکشیدن. غریو داشتن. رجوع به غریو شود: بچه را به صحرا انداختم، به سوی مادر بدوید و غریو کردند و هر دو برفتند سوی دشت. (تاریخ بیهقی). جملگی نقش دیو میکردند پس ز بیمش غریو میکردند.سنائی.
کلمات همقافیه با «غریو کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر