معنی غرقه گشتن
6 بازدید
[ غَ قَ / قِ گَ تَ ] (مص مرکب) غرقه شدن. غرق گشتن. در آب فرورفتن. خفه شدن در آب و مردن : دلش غرقه گشته به آز اندرون پراندیشه بنشست با رهنمون.فردوسی. دل خاقانی از این درد، برون پوست بسوخت وز درون غرقهٔ خون گشت و خبر کس را نی. خاقانی. خاک من غرقهٔ خون گشت مگریید دگر بس کنید از جزع ار اهل جزائید همه. خاقانی. آشنایان ره عشق در این بحر عمیق غرقه گشتند و نگشتند به آب آلوده.حافظ.
کلمات همقافیه با «غرقه گشتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر