معنی غرقهبهخون
7 بازدید
[ غَ قَ / قِ بِ ] (ص مرکب) فرورفته به خون. درخون فرورفته. خون آلود: از اسب اندرافتاد آنگه نگون به خواری و زاری و غرقه به خون.فردوسی. دادگرا فلک ترا جرعه کش پیاله باد دشمن دل سیاه تو غرقه به خون چون لاله باد. حافظ.
کلمات همقافیه با «غرقهبهخون»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ون» برای سرودن شعر