معنی غذم
6 بازدید
[ غَ ] (ع مص) به یکبار مال نیکو دادن کسی را: غذم له من ماله غذماً. (منتهی الارب) (آنندراج). غذم له من ماله، به معنی غثم. (اقرب الموارد). کذلک قثم له و قذم و یقال ان الذال هو الاصل و غثم مبدلة منه. (تاج العروس). || بسیار دادن. (تاج المصادر بیهقی). || به سختی و دشواری خوردن چیزی را یا به حرص تمام خوردن. (منتهی الارب) (آنندراج): غذم الشی ء؛ اکله بنهمة او بجفاء و شدة. (اقرب الموارد). || الوان ناخوش خوردن. (تاج المصادر بیهقی).[ غَ ذَ ] (ع اِ) گیاهی است. (منتهی الارب) (آنندراج). آن گیاه که از میان کشت برکشند. (مهذب الاسماء). نبت، و انشد الجوهری للقطامی: فی عثعت ینبت الحوذان و الغذما. (تاج العروس).[ غُ ذَ ] (ع اِ) جِ غُذْمَة. (منتهی الارب) (تاج العروس). رجوع به غذمة شود.[ غَ ذَ ] (ع اِ) جِ غَذَمَة. (اقرب الموارد). رجوع به غَذَمَة شود.[ غُ ذَ ] (ع ص) شخص پرخوری که همه چیز میخورد. (اقرب الموارد). الاکول یأکل کل شی ء مع نهمة. (تاج العروس). || (اِ) نوعی از گیاه ترش. (منتهی الارب) (آنندراج).[ غُ ذُ ] (اِخ) (ذو...) ذوغذم موضعی از نواحی مدینه است. ابراهیم بن هرمة گوید: ما بالدیار التی کلَّمتَ من صمم لو کلَّمتک و ما بالعهد من قدم و ماسؤالک ربعاً لا انیس به ایام شوطی و لا ایام ذی غذم. و قرواش بن حوط نیز گوید: نبئت ان عقالَ وابن خویلد بنعاف ذی غذم و ان لااعلما ینمی وعیدهما الیَّ و بیننا شم فوارع من هضاب یلملما لاتسأما لی من رسیس عداوة ابداً فلیس بمنّتی ان تسلما. (از معجم البلدان). موضعی یا کوهی است. (منتهی الارب) (تاج العروس). رجوع به ذوغذم شود.
کلمات همقافیه با «غذم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ذم» برای سرودن شعر