معنی غار
10 بازدید
(ع اِ) سوراخ در کوه. (دهار). دره و شکاف کوه. (برهان) (دستور اللغة). سوراخ کوه. (مهذب الاسماء). سمج که در کوه باشد. شکاف کوه که به خانه مانند باشد. شکاف عمیق در کوه به سوی پستی. سوراخ زمین و یا گود بزرگ که در آن جانور وحشی جای گیرد. سوراخی که جانور صحرائی در آن مأوی کند. مغار. مغارة. (منتهی الارب). کهف. (دهار). دره. (صحاح الفرس). گویه. دهار. (برهان). مغاره که اسم جنس میباشد. (قاموس الاعلام). شکاف کنده. شکفت. ج، غیران، اغوار. مغارة فی الجبل کانه سرب. (معجم البلدان یاقوت). اشکفت : ز جای اندرآمد [ اژدها ] چو کوهی سیاه تو گفتی که تاریک شد مهر و ماه... دهن باز کرده چو غار سیاه همیکرد غران بدو در نگاه.فردوسی. در و غار جای کمین شماست بر و بوم کوه و زمین شماست.فردوسی. که ناگاه گردی برآمد ز دشت که کوه و در و غار ازو تیره گشت. فردوسی. به پیش اندرآمد یکی غار تنگ سه جنگی پس اندر بسان پلنگ.فردوسی. به کوه اندرون جای تنگش گزید نگه کرد غاری بنش ناپدید.فردوسی. وزآن پس بفرمود افراسیاب که از کوه و غار و بیابان و آب.فردوسی. سواران چو شیران جسته ز غار که باشند پرخشم روز شکار.فردوسی. از تیر تو در بارهٔ هر حصنی راهیست وز خشت تو اندر بر هر کوهی غاریست. فرخی. او مار بود و مار چو آهنگ او کنی اندر جهد ز بیم به سوراخ تنگ غار. منوچهری. بزدم بر سر دیوار تو برخاری کجکی گرد تو همچون دهن غاری. منوچهری. یکایک پراکنده بر دشت و غار زبان چون درخت و دهان چون دهار. اسدی. به کوهی دگر بود غاری فراخ فرازش کمربست و بن دیولاخ. (گرشاسب نامه). ز علم است غار علی سنگ نیست نشاید به سنگ افتخار علی.ناصرخسرو. ابلیس لعین دست گشاده ست به غارت ایزدت بدین سختی از این بست در این غار. ناصرخسرو. ببینی به غار اندرون یکسره سر او ضیاع و عقار علی.ناصرخسرو. چون خفت در آن غار برون ناید از آن مار بیرون نکشی پایش از آنجای چو کفتار. ناصرخسرو. نی نی که تو بر اشتر تن شهره سواری وندر ره تو جوی و جر و بیشه و غار است. ناصرخسرو. گر باز بدام او درآویزد غاری بود آن و سهمگین غاری. ناصرخسرو. پیاده به بسی چون بسته بر خر تهی غاری به از پرگرگ غاری.ناصرخسرو. چونانکه به غار در پیمبر من نیز کنون چنان به غارم.ناصرخسرو. آه صبح است مگر نحل که بر شه ره غار غرش افکنده و عریان به خراسان یابم. خاقانی. ناکرده مکر مکیان جان محمد را زیان چون عنکبوتی در میان پروانهٔ غار آمده. خاقانی. یا هیچ عنکبوت سطرلاب کس شنید کآب دهن تنید وزان بند غار کرد.خاقانی. که زیر دامن این دیر غاریست درو سنگی سیه گوئی سواریست.نظامی. اژدها گرچه خسبد اندر غار شیر نر بر درش نیابد بار.نظامی. همه میلش به کوه و غار باشد ندیمش گرگ و میش و مار باشد.نظامی. به رنج و راحتش در کوه و غاری حرم ماری و محرم سوسماری.نظامی. تا به غاری رسید دور از دشت که به رؤیای آدمی نگذشت.نظامی. چون درآمد شکارزن به شکار اژدها خفته دید بر در غار دهنی چون دهانهٔ غاری جز هلاکش نه در جهان کاری گور چون شاه را ندید قرار آمد از دور و درخزید به غار شه دگر باره در گرفتن گور شد در آن غار تنگنای به زور آمد از تنگنای غار برون گشت جویای راه و راهنمون راه در گنجدان غار کنند گنج بیرون برند و بار کنند. نظامی (هفت پیکر). تنگ بود غار تو با غور او هیچ بود عمر تو با دور او.نظامی. تا بتند عنکبوت بر در هر غار پردهٔ عصمت که پود و تار ندارد.عطار. می بگویند اندر آن گفتار نیست از برون جویند کاندر غار نیست.مولوی. چه خورد شیر شرزه در بن غار باز افتاده را چه قوت بود.سعدی (گلستان). نخورد شیر نیم خوردهٔ سگ ور بسختی بمیرد اندر غار. سعدی (گلستان). صدیق با محمد بر هفتم آسمان است هرچند او بظاهر در غار می نماید. (نقل از ص ۱۲۱ انیس الطالبین). || حفره . وهدة. نشیب. مغاک. زمین پست. زمین گود. زمین چال. جای نشیب در کوه. (منتهی الارب). هر زمین پست هموار: همه غار و هامون پر از کشته بود سر دشمن از جنگ برگشته بود.فردوسی. ز کوه و ز هامون و از دشت و غار ز یزدان همی خواستی زینهار.فردوسی. || الغاران؛ فم الانسان و فرجه. (معجم البلدان). || زمین نم دار که آب در او فروشده باشد. (منتهی الارب). || گروه بسیار از مردم. (منتهی الارب). جمع کثیر از مردم. الجماعة من الناس. (معجم البلدان). || لشکر. (مهذب الاسماء). (منتهی الارب). یقال التقی الغاران؛ ای الجیشان. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء). قال ابوالحسین: لما انحاز الزبیر یوم الجمل، مرّ بماء لبنی تمیم، فقیل للاحنف بن قیس: هذا الزبیر قد اقبل. قال و ما اصنع به ان جمع بین هذین الغارین و ترک الناس و اقبل -یرید بالغارین المعسکرین. (عقدالفرید ص ۸۰ جزء ۵). || غله که از جائی به جائی برند. (منتهی الارب). || رشک. (مهذب الاسماء) (منتهی الارب) (بحرالفضائل). رشک بردن. (دهار). الغار لغة فی الغیرة بالکسر، یقال فلان شدیدالغار علی اهله؛ ای الغیرة و قال ابن القطاع: غارالرجل علی اهله یغار غیرة و غاراً. و قال ابوذؤیب یشبه غلیان القدر بصخب الضرائر: لهنّ نشیج بالنشیل کأنها ضرائر حرمی تفاحش غارها. (تاج العروس). رشک خوردن بر زن خود. (منتهی الارب). الغار لغة فی الغیرة. (معجم البلدان). || گرد. (منتهی الارب). و الغار الغبار عن کراع. (تاج العروس). || برگ درخت رز. (منتهی الارب). ورق الکرم. (تاج العروس). || غار اعلی؛ کام. آنچه پس استخوان تُنک بالائین دهن باشد. یا شکاف مابین هر دو زنخ یا اندرون دهن. (منتهی الارب). هر یک از دو تهیگاه درون دهان در زیر و بالا: غار اعلی و غار اسفل؛ دو گشادگی در درون دهان. غار اعلی؛ کام زبرین. غار اسفل؛ کام زیرین. الغار، الفم بغطائه الحنکین. (معجم البلدان). || سرداب. || سنگ سفیدفام. (بحرالفضائل). || پیمانه ای است به قدر صد قفیز مر اهل نسف را. (منتهی الارب). مکیالی بوده است اهل خوارزم را و آن معادل است با ده غور. (مفاتیح خوارزمی ص ۴۳). مکیالی بوده اهل نسف را و آن صد قفیز است و قفیز در آنجا نه من و نیم بوده. (مفاتیح خوارزمی ص ۴۳).[ غارر ] (ع ص) نعت فاعلی از غرر (پیشانی سفید داشتن اسب) و غرارة (ناآزموده کاری) و غرور (فریفتن). || ناچیز و باطل. ج، غرور. || غافل. || چاه کن. (منتهی الارب).(اِخ) نام بلوکی به نزدیکی طهران. ناحیتی به جنوب غربی طهران. در نزهة القلوب حمداللََّه مستوفی آمده: و طهران و فیروزان از معظم ناحیت غار است. این ولایت به چهار قسم است ناحیت اول بهنام و در او شصت پاره دیه است، ورامین و خاوه از معظم قرای آن ناحیه است. دوم ناحیت سبورقرچ و در او نود پاره دیه است. قوهه و شندر و ایوان کیف از معظم قرای آنجاست. سیوم ناحیت فشابویه است و در او سی پاره دیه است. کوشک و علیابار و کیلین و جرم و قوج اغاز معظم قرای آنجاست. چهارم ناحیت غار است و سبب تسمیهٔ غار آن است که امام زاده ای از فرزندان امام موسی کاظم علیه السلام را در ری قصد کشتن او کردند و او از آن ظالمان فرار کرد و در نواحی جال کولی غاری پدید آمد امام زاده پناه بدان غار برده غایب شد و الحال آن ناحیت را جهت غایب شدن آن بزرگوار به ناحیت غار نامیده شد؛ و دارای چهل پاره دیه است طهران و مشهد امامزاده حسن بن الحسن علیه السلام که به جیان مشهور است و فیروز بهرام و دولت آباد از معظم قرای آن ناحیت است و غله و پنبهٔ آنجا سخت نیکو آید و بسیار بود و اکثر اوقات آنجا فراخی و ارزانی باشد و قحط و غلا از روی ندرت اتفاق افتد و از آن ولایت غله و دیگر ارزاق به بسیار ولایات برند و از میوه هاش انار و امرود و عباسی و شفتالو و انگور نیکو است اما خورندهٔ میوه های آنجا بر مسافران از تب ایمن نبود و اهل شهر و اکثر ولایات شیعهٔ اثناعشری اند. الا دیه قوهه و چند موضع دیگر که حنفی باشند و اهل آن ولایت آن موضع بدین سبب قوهه خران میخوانند و در ری اهل بیت بسیار مدفون اند و از اکابر و اولیا آسوده اند چون ابراهیم خواص و کسائی سابع قراءالسبعة و محمدبن الحسن الفقیه و هشام شیخ جمال الدین ابوالفتوح و جوانمرد قصاب، و حقوق دیوانی آن ولایت با آنچه داخل آن تومان است پانزده تومان و یکهزار و پانصد دینار است. (نزهة القلوب مقالهٔ ثالثه ص ۵۳ و ۵۴ و ۵۵). در جغرافیای سیاسی کیهان ذیل تقسیمات حکومتی تهران آمده است: ۱- تهران و حومه. ۲- فیروزکوه. ۳- دماوند. ۴- لواسان و رودبار و لورا و شهرستانک. ۵- طالقان. ۶- خوار. ۷- ورامین. ۸- غار و پشاپویه... (ص ۳۱۲). و در ص ۳۴۹ ذیل جاده های تهران آرد: جاده های طبیعی غار و شهریار و ساوه در طرف جنوب و کن در طرف مغرب. و در جدول ص ۳۲۶ ذیل عدهٔ قری، نواحی و جمعیت تقریبی ولایت طهران آرد: ناحیهٔ غار، شهر آن حضرت عبدالعظیم عدهٔ قری و نواحی ۱۷۴، جمعیت تقریبی ۲۹۱۵۶. و ذیل غار و پشاپویه در ص ۳۵۸ آرد: از شمال محدود است به کوه سه پایه و حومهٔ طهران و کن و از مغرب به شهریار و از جنوب به دریاچهٔ قم و کویر و از مشرق به ورامین. قسمت شمالی آن موسوم به غار و قسمت جنوبی پشاپویه است. کوههای حسن آباد و کناره گرد از شمال غربی به جنوب شرقی در آن امتداد یافته، رود کن و رود کرج و رود شور از شمال غربی وارد این بلوک گردیده از جنوب شرقی خارج شده و در هنگام پرآبی به مسیله میرود ولی قسمت عمدهٔ اراضی آن به واسطهٔ قنوات متعدد که سرچشمهٔ آنها در جنوب تهران است مشروب میشود و طول این قنوات گاهی بسیار و آب آنها فراوان است مانند قنات فیروزآباد و امین آباد و غیره، محصولات آن غلات و صیفی و پنبه و تریاک و میوه است. گله داری آن مهم و قسمت عمدهٔ لبنیات آن به تهران حمل میشود. جادهٔ شوسهٔ تهران به قم از غار میگذرد و شعبی از آن جدا شده به قرای مختلف متصل میگردد و جادهٔ ورامین نیز از آن منشعب میشود و همچنین راه آهن حضرت عبدالعظیم به طول ۸۳۶۵ گز آن را به حضرت عبدالعظیم وصل میکند و شعبه ای از آن به شمال کوه بی بی شهربانو رفته سنگ حمل میکند. مرکز آن قصبهٔ حضرت عبدالعظیم است. <۳۰۰۱>. (جغرافیای سیاسی کیهان ص ۳۵۸ ببعد).(اِخ) ولایتی است در عربستان : ملک جهان بگیری از قاف تا به قاف گنج شهان ببخشی از غور تا به غار.منوچهری. کازیمیرسکی گوید غار در این شعر منوچهری ولایتی است در عربستان.(اِخ) دهی از دهستان مازول بخش حومهٔ شهرستان نیشابور در ۱۲ هزارگزی شمال نیشابور. کوهستانی، معتدل. دارای ۱۲۱ تن سکنهٔ شیعه. آب آن از چشمه. محصول آن غلات و تریاک. شغل اهالی زراعت و گله داری. راه مالرو است. غار ابراهیم ادهم در شمال این آبادی است. دارای مناظر طبیعی و چشمه ای است که از کنار سنگ بیرون آمده از چهار گز ارتفاع به زمین می ریزد. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۹).(اِخ) ابن جبلة. محدّث است. یا آن به زاءست. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «غار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر