معنی غائبانه
7 بازدید
[ ءِ نَ / نِ ] (ص نسبی، ق مرکب) در حال غیاب. بطور غیاب. بگونهٔ غیاب. - ارادت غائبانه به کسی داشتن؛ او را نادیده به وی ارادت ورزیدن. - حکم غائبانه؛ حکم که قاضی دهد با عدم حضور مدعی علیه. || بازیی است. مؤلف آنندراج گوید: غایب باز، شطرنج باز کامل که خود از حریف نشسته بواسطهٔ دیگری مهره به خانه ها دواند و بر حریف مات کند و آن بازی را غائبانه گویند - انتهی. رجوع به غائب باز شود: فغان که با همه کس غائبانه باخت فلک که کس نبود که دستی از این دغا ببرد. حافظ. و رجوع به «آنه» شود.
کلمات همقافیه با «غائبانه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نه» برای سرودن شعر