معنی عیبجوی

معنی عیبجوی

6 بازدید
[ عَ / عِ ] (نف مرکب) عیب جوینده. عیبجو. کسی که کاوش معایب و بدی مردمان کند تا آشکار سازد. (از ناظم الاطباء): چه گوید تو را دشمن عیبجوی چو بی جنگ پیچی ز بدخواه روی. فردوسی. چنین گفت کای داور تازه روی که بر تو نیابد سخن عیبجوی.فردوسی. از آهو همان کش سپید است موی نگوید سخن مردم عیبجوی.فردوسی. یکی را گفتند عیب هست، گفت نه، گفتند عیبجوی هست، گفت بسیار، گفتند چنان دان که معیوبتر کس توئی. (قابوسنامه). جاهلی کفر و عاقلی دین است عیبجوی آن و عیب پوش اینست.سنائی. چو دریا شدم دشمن عیب شوی نه چون آینه دوست را عیبجوی.نظامی. دانی که عرب چه، عیب جویند کاین کار کنم مرا چه گویند.نظامی. بیاموز از عاقلان حسن خوی نه چندانکه از جاهل عیبجوی.سعدی. پسند آمد از عیبجوی خودم که معلوم من کرد خواهی بدم.سعدی. پراکنده دل گشت از آن عیبجوی.سعدی. به مجنون گفت روزی عیبجوئی که پیدا کن به از لیلی نکوئی.وحشی. || بدگوی مردمان. (ناظم الاطباء).

کلمات هم‌قافیه با «عیبجوی»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «وی» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید