معنی عیبجو
6 بازدید
[ عَ / عِ ] (نف مرکب) عیب جوی. عیب جوینده. که تفحص بدیها و معایب دیگران کند تا آشکار سازد. (فرهنگ فارسی معین) (از ناظم الاطباء): ازین نازک طبعی، خرده گیری، عیب جوئی، بدخوئی، که از آب کوثر نفرت گرفتن. (سندبادنامه ص ۲۰۶). ز گفتِ عیبجو مجنون برآشفت در آن آشفتگی خندان شد و گفت...وحشی. و رجوع به عیبجوی شود.
کلمات همقافیه با «عیبجو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جو» برای سرودن شعر