معنی عور

معنی عور

9 بازدید
[ عَ ] (ع مص) گرفتن و بردن تا هلاک کردن. (از منتهی الارب). گرفتن و بردن چیزی و یا تلف کردن و هلاک کردن آن. (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). || یک چشم گردانیدن کسی را. (از ناظم الاطباء). اعور گردانیدن کسی را. (از اقرب الموارد). || از بین بردن بینایی چشم. || پر کردن و بستن چشمهٔ آب. || بخاک انباشتن چاه تا چشمه های آن بسته شود. || انباشته شدن و بسته شدن چشمه های چاه و چشمهٔ آب. (از اقرب الموارد از لسان). || (اِ) گویند مرضی باشد که در بن ناخن پیدا شود. (از غیاث اللغات).
[ عَ وَ ] (ع مص) رفتن بینائی یک چشم کسی و یک چشم گردیدن. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). یک چشم کور شدن. (غیاث اللغات). حس یکی از دو چشم کسی از بین رفتن. || از بین رفتن حس چشم و یا ناقص شدن و گود افتادن چشم. (از اقرب الموارد). || فساد. (ناظم الاطباء). || ترک کردن حق را. (از اقرب الموارد از لسان).
[ عَ وِ ] (ع ص) بدباطن زشت سرشت. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). بدباطن. (غیاث اللغات). بدسریرت، و مؤنث آن عورة باشد. || چیزی که آن را حافظ نباشد. (از اقرب الموارد). مُعوِر. رجوع به معور شود.
(ع ص، اِ) جِ أعوَر. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). رجوع به اعور شود. || جِ عَوراء. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). رجوع به عوراء شود.
(از ع، ص) برهنه. (غیاث اللغات). لخت و برهنه. (فرهنگ فارسی معین). رت. روت. روخ. رود. عریان. غوشت. عری. تهک. مجرد: چون نکوشی که بپوشی شکم عورت دیگران را چه دهی خیره گریبانی. ناصرخسرو. از تو زاری نکو و زور بد است عور زنبور خانه شور، بد است.سنائی. عیسی خرد را کند تابش ماه دایگی مریم عور را کند برگ درخت معجری. خاقانی. این عروسان عور رعنا را بر سر از آب چادر اندازد.خاقانی. ز خون خوردن و حبس جستیم عور تو گویی ز مادر کنون آمدیم.خاقانی. یاری دو سه از پس اوفتاده چون او همه عور و سرگشاده.نظامی. اول میان خون بده ای در رحم اسیر وآخر بخاک آمده ای عور بی نوا.عطار. پس ز حق امر آید از اقلیم نور که بگوئیدش که ای بطال عور.مولوی. گفت ای شه بر من عور گدا قول دشمن مشنو ازبهر خدا.مولوی. یافتندش به کنج میخانه مفلس و عور و مست و دیوانه.اوحدی. آمدن همچو «الف» عور و ز شرم جودت سرفکنده ز در لطف تو چون «بی» رفتن. رضی نیشابوری. یکی فقیر در آن شب لب تنور گرفت لب تنور بر آن مستمند عور گذشت. ؟ (از شاهد صادق). - سنگ عور؛ حجرالعور. حجرالیرقان. حجرالخطاطیف. سنگ پرستوک. نوعی سنگ است : در جملهٔ تحف کمری بود از سنگ عور که سنگ یرقان نیز خوانند. (جهانگشای جوینی). رجوع به حجرالخطاطیف شود. - عور گشتن؛ لخت شدن. برهنه شدن : ناموخت خدای ما مر آدم را چون عور و برهنه گشت جز کَاسما. ناصرخسرو. سخت مجهول نیستی آخر عور گردی مرا نیاید عار.مسعودسعد.
(اِخ) دهی از دهستان مشکین باختری بخش مرکزی شهرستان خیاو با ۶۸۳ تن سکنه. آب آن از رودخانهٔ کرکری. محصول آن غلات و حبوبات است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).

کلمات هم‌قافیه با «عور»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ور» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید