معنی عنف
6 بازدید
[ عَ ] (ع مص) رفق و مدارا نکردن بر کسی. (از اقرب الموارد). درشتی نمودن با کسی. (از منتهی الارب) (از آنندراج). درشتی کردن و تندی و ستیزه نمودن. (غیاث اللغات). عَنافة. رجوع به عنافة شود.[ عَ ] (ع اِ) اول هر چیزی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء): هم یخرجون عنفاً عنفاً؛ أی اولاً فأولاً؛ یعنی آنها یکی پس از دیگری خارج میشوند. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).[ عَ / عُ / عِ ] (ع اِمص) درشتی و سختی. ضد رفق و مدارا. (از منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد): مال خدایگان بستاند به عنف و کُرْه از دست منکرانی چون منکر و نکیر. فرخی. از هرات و نواحی آن... به هزارهزار دینار براة نبشتند لشکر را و به عنف بستدند. (تاریخ بیهقی ص ۶۰۲). ز عنف و لطف خصال تو خواستند مدد بلی و گرنه بماندندی ابتر آتش و آب. مسعودسعد. بر عدو عنف تو سموم بود بر ولی لطف تو صبا باشد.مسعودسعد. عنف و لطف تو بهر وقت خزانست و بهار خشم و عفو تو بهر حال سموم است و صباست. مسعودسعد. شیر به چنگال عنف گردن آهو شکست باز به منقار قهر بال کبوتر گرفت.خاقانی. به روز کوشش چون شیر همه عنف، گاه بخشش چون ابر همه کرم و لطف. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۵). مکاتبهٔ برادر از سر گرفت و از وعد و وعید سخن راند و به لطف و عنف دقایق اعذار و انذار مقدم داشت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۵۷). و از سلطان میثاقی خواست، سلطان بوقوخان را به التماس او درفرستاد تا او را به عنف و نصیحت بیرون آورد. (جهانگشای جوینی). گفت بشنو گر نباشم جای لطف سر نهادم پیش اژدرهای عنف.مولوی. نه خود می رود هرکه جویای اوست بعنفش کشان می برد لطف دوست.سعدی. اسیر بند غمت را بلطف خویش مران که گر بعنف برانی کجا رود مغلول.سعدی. گر از جفای تو در کنج خانه بنشستم خیالت از در و بامم بعنف درگیرد.سعدی. هر جا که لطف اوست کند سوسن از تبر وآنجا که عنف اوست کند خنجر از گیا. سراج الدین قمری.[ عُ نُ ] (ع ص، اِ) جِ عنیف. رجوع به عنیف شود.
کلمات همقافیه با «عنف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نف» برای سرودن شعر