معنی عنان کشیدن
4 بازدید
[ عِ کَ / کِ دَ ] (مص مرکب) زمام مرکب را کشیدن. (فرهنگ فارسی معین). || تاختن. راندن بسویی. روی آوردن : به هومان بفرمود کاندر شتاب عنان را بکش تا لب رود آب.فردوسی. کنون سوی تو کردند اختیارت از آن سو کش که میخواهی عنانت. ناصرخسرو. || توقف کردن. بازایستادن. روی تافتن. بازآمدن. متوقف شدن. درنگ کردن. دست برداشتن. خودداری کردن : هر آن کس که او تخت و تاج تو دید عنان از بزرگی بباید کشید.فردوسی. لختی عنان بکش ز پی این جهان متاز زیرا که تاختن ز پی این جهان عناست. ناصرخسرو. دل کشید آخر عنان چون مرد میدانت نبود صبر پی گم کرد چون همدست دستانت نبود. خاقانی. چون خواهش یکدگر شنیدند از کینه کشی عنان کشیدند.نظامی. || متوقف ساختن. بازایستاندن از حرکت : عنان کش دوان اسب اندیشه را که در ره خسکهاست این بیشه را.نظامی. || در اختیار داشتن. مسلط بودن. زمام به دست داشتن : عنان یکران عبارت کشیده دار. (سندبادنامه ص ۶۷). - عنان خود یا نفس را کشیدن؛ کنایه از کف نفس کردن است. (فرهنگ فارسی معین): عنان نفس کشیدن جهاد مردانست نفس شمرده زدن ذکر اهل عرفانست. صائب.
کلمات همقافیه با «عنان کشیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر