معنی عمیم
6 بازدید
[ عَ ] (ع ص) تمام، و هرچه فراهم آید و بسیار گردد. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). تمام و همه را فراگیرنده. (غیاث اللغات). کامل از هر چیزی. (از اقرب الموارد). همه. عام. فراگیرنده : چو بود شفقت او عام بر همه عالم بر او خدایا رحمت کنی بفضل عمیم. سوزنی. گر بسوزانی خداوندا، جزای فعل ماست ور ببخشی، رحمتت عامست و انعامت عمیم. سعدی. کف کریم و عطای عمیم او نه عجب که ذکر حاتم و امثال او کند باطل.سعدی. فلان در این شهر طبعی کریم دارد و کرمی عمیم. (گلستان سعدی). بنابراین اسباب و اعذار که ذکر رفت امید بلطف عمیم بزرگانی که این کتاب را در مطالعه آورند. (ذیل جامع التواریخ رشیدی). || مرد خالص قوم: هو من عمیمهم؛ أی صمیمهم. (منتهی الارب) (از آنندراج). مرد صمیم و خالص. (ناظم الاطباء). صمیم قوم. (اقرب الموارد). || (اِ) گیاه بهمی. (منتهی الارب) (آنندراج). خشک از گیاه بهمی. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || علف خشک شده. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). ج، عُمُم.[ عَ ] (اِخ) نام موضعی است. (از معجم البلدان). موضعی است. (منتهی الارب) (آنندراج).
کلمات همقافیه با «عمیم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یم» برای سرودن شعر