معنی عملداری
6 بازدید
[ عَ مَ ] (حامص مرکب) مأمور دیوان شدن. (از ناظم الاطباء). تکفل شغل دیوانی. امر تحصیل خراج : آمدن خواجه ابومنصور خوافی به عملداری سیستان. (تاریخ سیستان). آخر بواسطهٔ عمل داری، به خواجه نورالدین مشهور شده بود. (مزارات کرمان ص ۳۱).
کلمات همقافیه با «عملداری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر