معنی عملدار
6 بازدید
[ عَ مَ ] (نف مرکب) عامل و متصدی. (آنندراج). تحصیلدار و خراجدار و کسی که مالیات را جمع می کند و مأمور دیوانی. (ناظم الاطباء): وین فلک گرچه بد عمل داریست هم به نیکی حساب من رانده ست.خاقانی. ملک صفاتی کاندر ممالک شرفش سپهر گفت که من کهترین عملدارم.خاقانی. عمل داران برابر می دویدند زر و دیبا بخدمت می کشیدند.نظامی. عمل داران چو خود را ساز بینند به معزولان از این به بازبینند.نظامی. عمل خانهٔ دل بفرمان توست زبان خود عملدار دیوان توست.نظامی. || شحنه. (زمخشری).
کلمات همقافیه با «عملدار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر