معنی عمر

معنی عمر

8 بازدید
[ عَ ] (ع مص) دیر ماندن و زیستن. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). دیر زیستن. (دهار). عُمر. عَمَر. عَمارة. رجوع به عمر و عمارة شود. || دیر داشتن و باقی گذاردن. (از اقرب الموارد): عمره اللََّه؛ دیر دارد او را خدای. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). هرگاه لام ابتدا بر «عمر» درآید مرفوع میگردد بنابر مبتدا بودن که خبر آن محذوف باشد، چنانکه گوئیم: لعمرُ اللََّه که تقدیر آن لعمر اللََّه یسمی، یا لعمر اللََّه ما اُقسم به میباشد. و هرگاه بدون لام باشد مانند سایر مصادر منصوب میگردد، چنانکه گوئیم عمر اللََّه ما فعلت کذا، و عمرک اللََّه ما فعلتُ. و اما معنای لعمر اللََّه و عمر اللََّه «به هستی و بقای خداوند سوگند میخورم» میباشد. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || آبادان گردیدن و مسکون شدن. (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). || سکونت و منزل کردن. || بنا کردن. (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). || پرستش و عبادت کردن. (از اقرب الموارد). عَمارة. رجوع به عمارة شود. || خدمت کردن. عَمارة. رجوع به عمارة شود. || نماز خواندن و روزه گرفتن. (از اقرب الموارد). عَمارة. رجوع به عمارة شود.
[ عَ ] (ع اِ) زندگانی. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). ج، أعمار. رجوع به عُمر و عُمُر شود. گویند که عمر غیر از بقاء است، زیرا عمر عبارت از مدتی است که بدن بوسیلهٔ حیات قائم است و حال اینکه بقاء ضد فنا و نیستی است؛ لذا غالباً خداوند را به بقاء توصیف کنند و وصف او به «عمر» نادر است. (از اقرب الموارد). || دین و ملت، چنانکه گویند: لَعَمری؛ سوگند به دینم. || گوشت میان دو دندان، یا گوشت بن دندان. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). گوشت لثه. (از اقرب الموارد). ج، عُمور، عُمر. رجوع به عمر شود. || گوشوارهٔ بالایین. || هر دراز میان دو سِنَّة که دانهٔ سیر باشد. || درخت دراز. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و یک دانهٔ آن عَمرة است. (از اقرب الموارد). || نخل السکر. خرمایی است نیکو و جید. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
[ عَ مَ ] (ع مص) دیر ماندن و زیستن. (از اقرب الموارد). عَمر. عُمر. عَمارة. رجوع به عمر و عمارة شود.
[ عَ مَ ] (ع اِ) دین و ملت. (منتهی الارب). دین. (اقرب الموارد). || دستار که زن حرة بدان سر را پوشد، یا آنکه چون او را نه خِمار باشد و نه سربند، سر را در آستین درآرد. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و سپس بمعنای دو انتهای آستین بکار رفته است، چنانکه در النهایة آمده: و لا بأس أن یصلّی الرجل فی عَمَرَیه. (از اقرب الموارد)؛ اشکالی ندارد که شخص با دو انتهای آستین خود نماز بگزارد. و رجوع به عمران شود.
[ عُ ] (ع مص) دیر ماندن و زیستن. (از منتهی الارب). عَمر. رجوع به عَمر شود. || دیر داشتن. (از منتهی الارب). عَمر. رجوع به عَمر شود.
[ عُ ] (ع اِ) زندگانی. (منتهی الارب) (دهار). حیات. (اقرب الموارد). زیست. زندگی. مدت حیات و زندگانی : چرا عمر کرکس دوصد سال ویحک نماند فزونتر ز سالی پرستو.رودکی. عمری که مر تراست سرمایه ویداست و کارهات بدین زاری.رودکی. من عمر خویش را بصبوری گذاشتم عمری دگر بباید تا صبر بر دهد.دقیقی. از عمر نمانده ست بر من مگر آمرغ در کیسه نمانده ست بر من مگر آخال. کسائی. عمر چگونه جهد از دست خلق باد چگونه جهد از بادخن.کسائی. مرا عمر بر شست شد سالیان به رنج و به سختی ببستم میان.فردوسی. کنون عمر نزدیک هشتاد شد امیدم بیکباره بر باد شد.فردوسی. اگر عمر باشد هزار و دویست بجز خاک تیره ترا جای نیست.فردوسی. ورا پادشاهی دو مه بود و چار بدینسان ز عمرش برآمد دمار.فردوسی. چرا نه مردم عاقل چنان بود که به عمر چو دردسر رسدش مردمان دژم گردند. عسجدی. مقدرالاعمار... روزگار عمر و مدت پادشاهی این مقدار نهاده بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۸۴). بباید دانست که عمرها باید و روزگارها تا کس آن تواند دید. (تاریخ بیهقی ص ۶۴۰). ای پسر ار عمر تو یک ساعت است ایزد را بر تو در او طاعت است. ناصرخسرو (دیوان چ مینوی ص ۲۲۶). دانی که بقا نیست مگر عمر، پس او را بر چیز فنایی مده، ای غافل و مفروش. ناصرخسرو (دیوان چ مینوی ص ۴۱۳). آن عمر که آخر فنا پذیرد پیوسته بود بابتداش پایان.ناصرخسرو. عمر خود خواب جهان است چرا خسبی بر سر خواب جهان خواب دگر مگزین. ناصرخسرو. عمر چون نامه ای است از بد و نیک نام مردم بر او چو عنوانیست.مسعودسعد. چون آب به جویبار و چون باد به دشت روز دگر از عمر من و تو بگذشت.خیام. عمر چندانکه عمر مور و مگس امل افزون ز عمر ده کرکس.سنائی. مال و عمر خویش در مرادهای این جهانی نفقه کند. (کلیله و دمنه). می گفت عمر عزیز به زیان آوردم. (کلیله و دمنه). بس پربهاست عمر ولیکن شکسته به آن جام گوهری که در او خون خود خورم. مجیر بیلقانی. روز و شب است سیم سیاه و زر سپید بیرون ازین دو عمر ترا یک پشیز نیست. خاقانی. روزم به غم فروشد، لابلکه عمر هم حالم به هم برآمد، لابلکه کار هم.خاقانی. باری اگر طویلهٔ عمرم گسسته ای چشم مرا طویلهٔ گوهر فزوده ای.خاقانی. ماتم عمر داشتم چو رسید عمر ثانی شناختم چو برفت.خاقانی. چنان دان که یابم دو چندین درنگ نه هم پای عمرم درآید بسنگ.نظامی. تو چه دانی قدر عمر ای هیچکس مردگان دانند قدر عمر و بس.عطار. عمر خوش در قرب جان پروردن است عمر زاغ از بهر سرگین خوردن است. مولوی. دریغا که بر خوان الوان عمر دمی چند خوردیم و گفتند بس.سعدی. یک لحظه بود این یا شبی کز عمر ما تاراج شد ما همچنان لب بر لبی نابرگرفته کام را. سعدی. گوش تواند که همه عمر وی نشنود آواز دف و چنگ و نی.سعدی. کهتران مهتران شوند بعمر کس نزاده ست مهتر از مادر.وصفی کرمانی. از عمر چه حاصل است آنرا کش عشق نسوخته ست خرمن.نظام وفا. - آخر عمر؛ انتهای زندگی. موقع فرارسیدن مرگ : آدمی از آن روز که در رحم نطفه گردد تا آخر عمر یک لحظه از آفت نرهد. (کلیله و دمنه). - آفتاب عمر؛ عمر را تشبیه به آفتاب کنند از جهت طلوع و غروب آن : از جور تو آفتاب عمرم بالای سر آمده ست، فارحم.خاقانی. - آفتاب عمر به زردی رسانیدن؛ به اواخر عمر رساندن. به مرگ رساندن : مژه کرد سام نریمان پرآب که عمرش به زردی رساند آفتاب. فردوسی. - ابلق عمر؛ کنایه از شب و روز، بجهت سپیدی و سیاهی آن : ترسم که بچشم ابلق عمر از ناخنه، استخوان ببینم.خاقانی. - ایام عمر؛ روزگار زندگی. ایام حیات : بشناختم که آدمی... قدر ایام عمر خویش بواجبی نمیداند. (کلیله و دمنه). - بازماندهٔ عمر؛ آنچه از عمر و زندگی باقی مانده است : یا ملک من شود در بازماندهٔ عمرم از زر یا رزق ... خواه بزرگ، خواه حقیر از ملک من بیرون است. (از تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۱۸). - باقی عمر؛ بازماندهٔ عمر. بقیهٔ مدت زندگی : مثال این همچنانست که مردی در حد بلوغ بر سر گنجی افتد... فرحی بدو راه یابد و باقی عمر از کسب فارغ آید. (کلیله و دمنه). عمر نبود آنچه فارغ از تو نشستم باقی عمر ایستاده ام به غرامت.سعدی. - برگشتن عمر یا برگشتن روز عمر؛ کنایه از حیات دوباره یافتن است : خاقانی را چه خیزد از وصلت آن روز که روز عمر برگردد.خاقانی. برنگردم من از تو تا عمر است آن ندانم که عمر برگردد.خاقانی. - بقیهٔ (بقیت) عمر؛ باقیماندهٔ عمر. باقی زندگی :
[ عُ ] (ع اِ) گوشت میان دو دندان، یا گوشت بن دندان. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). گوشت لثه. (از اقرب الموارد). || مسجد. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || عبادتگاه ترسایان. (منتهی الارب). کنیسه. (اقرب الموارد). کلیسا. || نخل السکر. خرمایی است نیکو و جید. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). عَمر. رجوع به عَمر شود. ج، عُمور، اَعمار.
[ عُ مُ ] (ع اِ) زندگانی. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). ج، أعمار. عُمر. عَمر. رجوع به عُمر و عَمر شود.
[ عُ مَ ] (ع اِ) جِ عُمرة. رجوع به عمرة شود.
[ عَ مَ ] (اِخ) کوهی است که آب را در مسیل مکه ریزد. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
[ عُ مَ ] (اِخ) نام مردی است و آن معدول از «عامر» باشد، لذا غیرمنصرف است. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
[ عُ مَ ] (اِخ) نام بطنی است از سُبَیع که در «عارض» اقامت دارند. (از معجم قبائل العرب ج ۲).
[ عُ مَ ] (اِخ) نام فخذی است از تمیم که در نجد اقامت دارند. (از معجم قبائل العرب ج ۲ ص ۸۲۴).
[ عُ مَ ] (اِخ) (کوشک...) از دیه های بخاراست که مدتها پیروان مقنع در آنجا بسر می بردند. رجوع به احوال و اشعار رودکی تألیف سعید نفیسی ج ۱ ص ۳۰۶ شود.
[ عُ مْ مَ ] (اِخ) موضعی است نزدیک واسط. (منتهی الارب). دیهی است در یک فرسخی واسط. (از تاریخ ابن اثیر ج ۷ ص ۱۳۵ و ۱۳۷).
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن احمد. از خلفای عباسی مصر. رجوع به عمر عباسی (ابن ابراهیم...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن سعید. مشهور به ابن حمامة. رجوع به عمر شافعی شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن عبداللََّه. ملقب به کمال الدین. رجوع به عمر عجمی شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن عبداللََّه عکبری. مشهور به ابن مسلم. رجوع به عمر عکبری شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن محمد، مکنی به ابوالبرکات. رجوع به عمر کوفی شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم بن محمد مصری. مشهور به ابن نجیم. رجوع به عمر مصری شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم خیامی نیشابوری. رجوع به عمر خیام شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن ابراهیم دمشقی. مشهور به مالکی. رجوع به عمر مالکی شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن ابی بکربن عبدالحق مرینی. رجوع به عمر مرینی شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن ابی بکر (المتوکل علی اللََّه) بن یحیی بن ابراهیم حفصی، مکنی به ابوحفص. دوازدهمین پادشاه بنی حفص (موحد) در تونس. وی بسال ۷۲۳ هـ .ق. تولد یافت و در سال ۷۴۷ هـ .ق. با وی بیعت شد و فقط مدت ده ماه و سیزده روز حکومت کرد. رجوع به ابوحفص (عمربن ابی بکر) و مآخذ ذیل شود: الاعلام زرکلی چ ۲ ج ۵ ص ۲۰۰، الخلاصة النقیة ص ۷۲، خلاصة تاریخ تونس ص ۱۱۷، الدولة الحفصیة ص ۱۱۳ و طبقات سلاطین اسلام ص ۴۴.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن ابی بکر محمدبن معمر. مشهور به ابن طبرزد. رجوع به ابن طبرزد شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن ابی خلیفهٔ عبدی محدث. رجوع به ابوحفص (عمربن...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن ابی زیاد. رجوع به عمر ابزاری شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن ابی سلمة. رجوع به ابوحفص (عمربن...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن ابی عمر محمدبن یوسف بن یعقوب بغدادی، مکنی به ابوالحسین. وی محدث، لغوی، نحوی و محاسب قرن سوم و چهارم هجری بود که بسال ۳۲۸ هـ .ق. درگذشت. رجوع به ابوالحسین (ابن ابی عمر...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن احمد. رجوع به ابوحفص (عمربن...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن احمد، مکنی به ابوحفص و مشهور به ابن شیخ. وی از اهالی رأس الجبل بود (۱۲۳۷ -۱۳۲۹ هـ .ق). او را رسائلی در مسائل شرعی است. (معجم المؤلفین ج ۷ ص ۲۷۳ از اعلام الشرقیهٔ مجاهد).
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن ابراهیم برمکی. رجوع به عمر برمکی شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن ابراهیم عبدوی نیشابوری. رجوع به عمر عبدوی شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن ابی بکر شافعی. رجوع به عمر رازی شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن احمد مصری. رجوع به عمر نشائی شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن تقی. مشهور به ابن خلدون. رجوع به ابن خلدون (ابومسلم عمربن...) و عمر حضرمی (ابن احمدبن...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن عبداللََّه جمل. رجوع به عمر جمل شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن عبیداللََّه. ملقب به تاج الشریعة. رجوع به عمر مجوبی شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن عثمان. مشهور به ابن شاهین. رجوع به عمر بغدادی شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن علی. مشهور به ابن خدر. رجوع به عمر هلالی شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن علی شماع. ملقب به زین الدین. رجوع به عمر شماع شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن عمر. مشهور به ابن سریج. رجوع به عمر شافعی شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن محمد. ملقب به نعیمی. رجوع به عمر خربوتی شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن محمد بلبیسی. ملقب به سراج الدین. رجوع به عمر بلبیسی شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن احمدبن هبةاللََّه بن محمدبن هبةاللََّه بن احمدبن یحیی بن زهیربن هارون بن موسی بن عیسی بن محمدبن ابی جرادهٔ عقیلی حلبی حنفی، مکنی به ابوالقاسم یا ابوحفص و ملقب به کمال الدین و مشهور به ابن عدیم. ادیب، نویسنده، شاعر، مورخ، فقیه و محدث بود. در سال ۵۸۶ یا ۵۸۸ هـ .ق. در حلب متولد شد و در جمادی الاولی سال ۶۶۰ یا ۶۶۶ هـ .ق. در قاهره درگذشت. علاوه بر کتبی که در ذیل عنوان «ابن العدیم» ذکر شده کتاب بغیةالطلب فی تاریخ حلب نیز تألیف اوست. رجوع به ابن العدیم در همین لغت نامه و مآخذ ذیل شود: معجم المؤلفین ج ۷ ص ۲۷۵، معجم الادباء چ مصر ج ۱۶ ص ۵، النجوم الزاهرة ج ۷ ص ۲۰۸، المختصر من اخبار البشر ج ۳ ص ۲۲۴، فوات الوفیات ابن شاکر کتبی ج ۲ ص ۱۰۱، البدایة ابن کثیر ج ۱۳ ص ۲۳۶، مرآةالجنان یافعی ج ۴ ص ۱۵۸، حسن المحاضرة ج ۱ ص ۲۶۵، تاج التراجم ص ۳۵، کشف الظنون ص ۳۰ و سایر صفحات، هدیة العارفین ج ۱ ص ۷۸۷، اعیان الشیعة ج ۴۲ ص ۲۲۲، الجواهر المضیئة و الاعلام زرکلی چ ۲ ج ۵ ص ۱۹۷.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن احمد ادلبی. مشهور به عنز. رجوع به عمر عنز شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن احمد خرمی حموی. رجوع به عمر حموی شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن احمد عینتابی. رجوع به عمر عینتابی شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن ادریس. رجوع به عمر ادریسی (ابن ادریس...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن اُذَینَة. از مشایخ شیعه و ائمهٔ روات فقه بود. (از الفهرست ابن الندیم).
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن اسحاق بن احمد. رجوع به عمر غزنوی (ابن اسحاق بن...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن اسحاق بن یوسف. دوازدهمین سلطان موحدی در مغرب. رجوع به عمر موحدی (ابن اسحاق بن...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن اسحاق واشی. رجوع به عمر واشی (ابن اسحاق...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن اسماعیل. ملقب به رشیدالدین. رجوع به عمر فارقی (ابن اسماعیل بن...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن ایوب موصلی، مکنی به ابواسحاق. محدث بود. رجوع به ابوحفص (عمربن...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن بدر. ملقب به ضیاءالدین. رجوع به عمر موصلی (ابن بدربن...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن بزری. نام وی عمربن محمدبن احمد، مکنی به ابوالقاسم و ملقب به جمال الاسلام و مشهور به ابن بزری میباشد. فقیه شافعی قرن پنجم و ششم هجری. رجوع به ابن بزری شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن بکیر. از اصحاب حسن بن سهل. او اخباری و راویه و نسابه است و کتاب معانی القرآن را فراء برای او نوشت. او راست: یوم الغول، یوم الظهر، یوم ارمام، یوم الکونة و یوم منابض. (از ترجمهٔ الفهرست ابن الندیم).
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن ثابت ثمانینی، مکنی به ابوالقاسم. از نحویان قرن پنجم هجری. درگذشت او را بسال ۴۴۲ هـ .ق. نوشته اند. رجوع به ثمانینی (عمربن...) و مآخذ ذیل شود: الاعلام زرکلی چ ۲ ج ۵ ص ۲۰۰، ارشادالاریب ج ۶ ص ۴۶، وفیات الاعیان ج ۱ ص ۳۷۹، نکت الهمیان ص ۲۲۰ و بغیةالوعاة ص ۳۶۰.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن جعفر زعفرانی. رجوع به عمر زعفرانی شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن جمیع، مکنی به ابوحفص. رجوع به ابوحفص (عمربن...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن جندب، مکنی به ابوعطیة. رجوع به ابوعطیة (عمربن...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن حبیب عدوی. رجوع به عمر عدوی (ابن حبیب بن...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن حجاج. رجوع به ابوحفص (عمربن...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن حسن بن علی بن ابی طالب (ع). از فرزندان امام حسن (ع) بود و مادر او ام ولد نام داشت. وی در کربلا شهید گشت. رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ۲ صص ۳۲ -۳۳ شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن حسن بن علی بن محمد کلبی، مکنی به ابوخطاب و مشهور به ابن دحیة. رجوع به ابوخطاب (ابن دحیةبن عمر...) و مآخذ ذیل شود: الاعلام زرکلی چ ۲ ج ۵ ص ۲۰۱، وفیات الاعیان ج ۱ ص ۳۸۱، نفح الطیب ج ۱ ص ۳۶۸، میزان الاعتدال ج ۲ ص ۲۵۲، لسان المیزان ج ۴ ص ۲۹۲ و حسن المحاضرة ج ۱ ص ۲۰۱.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن حسن هوزنی اشبیلی. رجوع به عمر هوزنی شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن حسین بن عبداللََّه خرقی. رجوع به ابن خرقی و عمر خرقی (ابن حسین بن...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن حسین بن علی بن ابی طالب (ع). وی از فرزندان امام حسین (ع) بود که در واقعهٔ کربلا چهار سال داشت و پس از آن به اندک زمانی درگذشت. (از حبیب السیر چ خیام ج ۲ ص ۵۴ و ۶۱).
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن حسین بن مالک شیبانی اشنانی. رجوع به ابوالحسین (عمربن...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن حسین سیوطی. رجوع به عمر مکرم شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن حفص بن عتاب. رجوع به ابوحفص (عمربن...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن حفص بن عثمان. مشهور به ابن حفص. رجوع به عمر مهَلَّبی شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن حفص بن عمربن ثابت. رجوع به ابوسعد (عمربن...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن حفص (حفصون) بن عمربن جعفربن شتیم بن دمیان بن فَرغَلوش بن اذفونش. مشهور به ابن حفصون. وی از شورشیان اندلس در قرن چهارم هجری و مردی جنگجو، دلاور و نخستین کسی بود که نایرهٔ نفاق و اختلاف را برافروخت. از این رو مورخان او را به لقب لعین و خبیث و رأس النفاق خوانده اند. اصلش از کورهٔ «تاکرنا» بود و شهرهای بسیاری را گشود و بسال ۲۸۶ هـ .ق. نصرانیت خویش را آشکار ساخت. و پس از جنگ ها و ستیزه جوئیهای بسیار با امرا و شاهان سرانجام بسال ۳۰۵ هـ .ق. درگذشت و برخی گویند که کشته شد. رجوع به الاعلام زرکلی چ ۲ ج ۵ ص ۲۰۲، و البیان المغرب ج ۲ ص ۱۰۵، و تاریخ ابن خلدون ج ۴ ص ۱۳۴ و جذوةالمقتبس ص ۲۸۲ شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن حفص عبدی. رجوع به ابوحفص (عمربن...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن حکم بن رافع انصاری. رجوع به ابوحفص (عمربن...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن حمامة. عمربن ابراهیم. مشهور به ابن حمامة. رجوع به عمر شافعی شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن حیدر. از امرای منگیت در بخارا بود. وی در سال ۱۲۴۲ هـ .ق. حکومت کرد. (از طبقات سلاطین اسلام ص ۲۴۸).
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن خدر. عمربن احمد. مشهور به ابن خدر. رجوع به عمر هلالی شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن خطاب بن نفیل قرشی عدوی، مکنی به ابوحفص. دومین خلیفهٔ مسلمانان. وی نخستین کسی است در اسلام که ملقب به «امیرالمؤمنین» گشت. عمر مردی شجاع و دوراندیش بود و به عدل او مثل زنند. در سال چهلم پیش از هجرت به جهان آمد و در روزگار جاهلیت از پهلوانان قریش بشمار میرفت و سفیر آنان بود. در سال پنجم پیش از هجرت اسلام آورد و باعث تقویت مسلمانان که در آن زمان تعداد آنها اندک بود گشت. در سال سیزدهم هجری در روز درگذشت خلیفهٔ اول با وی بخلافت بیعت شد. در عهد او شام، عراق، قدس، مدائن، مصر و الجزیرة به دست نیروی اسلام فتح گشت. او نخستین کسی است که تاریخ هجری را متداول ساخت و برای مسلمانان بیت المال بنیان نهاد و نیز در روزگار او دیوان هائی به سبک دیوان های ایران تأسیس گشت. دو شهر بصره و کوفه به امر او ساخته شد. وی بتنهایی از بازارها و معابر می گذشت و هر جا اصحاب دعویی به او روی می آوردند همانجا بین آنها داوری میکرد. درهم ها در عهد او نقش کسری ََ داشت و او در بعضی از آنها جملهٔ «الحمدللََّه» و در برخی «لا اله الا اللََّه وحده» و در بعضی «محمد رسول اللََّه» را بیفزود. نقش مهر او «کفی بالموت واعظا یا عمر» بوده است. پیغمبر (ص) او را لقب فاروق و کنیهٔ «ابوحفص» داد. وی دختر خویش حفصه را به ازدواج پیغمبر (ص) درآورد. و سرانجام بسال ۲۳ هـ .ق. شخصی به نام فیروز فارسی، مکنی به ابولؤلؤ که غلام مغیرةبن شعبه بود، وی را در نماز صبح با خنجر مجروح ساخت و پس از سه روز درگذشت. (از الاعلام زرکلی). رجوع به مآخذ ذیل شود: ابن اثیر ج ۳ ص ۱۹، طبری ج ۱ ص ۱۸۷، الاصابة ترجمهٔ شمارهٔ ۵۷۳۸، صفةالصفوة ج ۱ ص ۱۰۱ و حبیب السیر چ خیام ج ۲. نام عمر در آثار شاعران ایران بسیار آمده است که اینک نمونه ای نقل میشود. و گاه به رعایت وزن شعر حرف میم کلمه مشدد آورده شده است : عمر کرد اسلام را آشکار بیاراست گیتی چو باد بهار.فردوسی. وین سنیان که سیرتشان بغض حیدر است حقا که دشمنان ابوبکر و عمرند.ناصرخسرو. دستش نگیرد حیدرم، دستم نگیرد عمرش رفتم پس آبشخورم، رو از پس آبشخورش. ناصرخسرو. چون داد کنی خود عمر تو باشی هرچند که نامت عمر نباشد. ناصرخسرو (دیوان چ مینوی ص ۳۵۹). زآن فقاعی که سنت عمر است رافضی نیستم، چرا نخورم.خاقانی. شهربانووار چون رفتی به راه من عمروار احتسابش کردمی.خاقانی. دیده را بر جستن عمر گماشت رخت را و اسب را ضایع گذاشت.مولوی. جهانبان و دین پرور و دادگر نیاید چو بوبکر بعد از عمر.سعدی.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن خلدون. نام وی عمربن احمد است. رجوع به عمر حضرمی (ابن احمد...) و ابن خلدون (ابومسلم...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن دحیهٔ کلبی، مکنی به ابوخطاب. رجوع به ابوخطاب (ابن دحیةبن...) و عمر (ابن حسن بن علی بن...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن ذربن عبداللََّه. رجوع به ابوذر (عمربن...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن رضیع. رجوع به ابواحمد (عمربن...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن ریاح. نام بطنی است از هلال بن عامر، از عدنانیة. (معجم قبائل العرب ج ۲ از تاریخ ابن خلدون ج ۶ ص ۳۲).
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن زین العابدین. از فرزندان امام زین العابدین (ع). رجوع به عمر (ابن علی بن حسین بن...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن سریج. رجوع به عمر شافعی (ابن احمدبن عمر...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن سعدبن ابی وقاص زهری مدنی. از قتلهٔ حسین بن علی (ع). رجوع به عمر مدنی شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن سعد انماری. رجوع به ابوکبشة (عمربن...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن سعیدبن طالب. نام فخذی است از آل عمر از آل کثیر که یکی از قبایل حضرموت باشد. (از معجم قبائل العرب ج ۲).
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن سلمهٔ حداد نیشابوری. رجوع به ابوحفص حداد شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن سلیط. رجوع به ابوحفص (عمربن...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن سلیمان. رجوع به ابوحفص (عمربن...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن سهل. رجوع به ابوحفص (عمربن...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن سهلان ساوی. رجوع به ابن سهلان و عمر ساوی شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن شابه بصری. وی همان عمربن شبه است که نام پدر او در الفهرست ابن الندیم «شابه» ضبط شده است. رجوع به ابوزید (عمربن شبةبن...) و عمر (ابن شبةبن...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن شاهنشاه. رجوع به عمر ایوبی (ابن شاهنشاه بن...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن شاهین. رجوع به عمر بغدادی (ابن احمدبن عثمان...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن شاهین سمرقندی. رجوع به ابوحفص (عمربن...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن شَبّةبن عُبیدةبن ریطهٔ نمیری بصری، مکنی به ابوزید. شاعر، راویة و مورخ قرن سوم هجری. رجوع به ابوزید (عمربن شبةبن...) و مآخذ ذیل شود: الاعلام زرکلی چ ۲ ج ۵ ص ۲۰۶، ارشاد الاریب ج ۶ ص ۴۸، تهذیب التهذیب ج ۷ ص ۴۶۰، فوات الوفیات ج ۱ ص ۳۷۸ و بغیةالوعاة ص ۳۶۱.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن شور. رجوع به ابوشور (عمربن...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن شیخ. رجوع به عمر (ابن احمد...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن طبرزد. رجوع به ابن طبرزد شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن طوسون بن محمد سعیدبن محمدعلی. مورخ و از امرای سابق مصر بوده است. در سال ۱۲۸۹ هـ .ق. در اسکندریه تولد یافت و تحصیلات خویش را در سویس تکمیل کرد. در زبان و ادبیات عربی و ترکی و فرانسه و انگلیسی دستی توانا داشت. در برخی جنبشهای انقلابی مخالف بیگانگان شرکت داشت و سرانجام بسال ۱۳۶۳ هـ .ق. در اسکندریه درگذشت. او تألیفات بسیاری به زبان عربی و فرانسه دارد که از آن جمله است: ۱ -البعثات العلمیة فی عهد محمدعلی و عباس و سعید. ۲ - خطالاستواء. ۳ -ضحایا مصرفی السودان و خفایا السیاسة الانکلیزیة. ۴ -تاریخ نیل (به فرانسوی). ۵ -جغرافیای مصر در عهد عرب (به فرانسوی). (از الاعلام زرکلی).
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن عامر تمار. رجوع به ابوحفص (عمربن...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن عباد. حسن بن موسی النوبختی را کتابی است به نام «کتاب الاحتجاج لعمربن عباد و نصرة مذهبه». (از الفهرست ابن الندیم).
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن عبدالحمید. رجوع به عمادالدین (عمربن عبدالحمیدبن...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن عبدالرحمان ابار. رجوع به ابوحفص (عمربن...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن عبدالرحمان فاخوری بیروتی. رجوع به عمر فاخوری شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن عبدالعزیزبن ابی دلف. رجوع به عمر دلفی شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن عبدالعزیزبن عمربن مازة، مکنی به ابومحمد و ملقب به برهان الائمة و حسام الدین و مشهور به صدر شهید. از اکابر حنفیهٔ خراسان در قرن ششم هجری. رجوع به صدر شهید و مآخذ ذیل شود: الاعلام زرکلی چ ۲ ج ۵ ص ۲۱۰، الفوائد البهیة ص ۱۴۹ و الجواهر المضیئة ج ۱ ص ۳۹۱.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن عبدالعزیزبن مروان. رجوع به عمر اُموی شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن عبدالعزیزبن منذربن زبیربن عبدالرحمان بن هبار مطلبی اسدی قرشی. اولین تن از ملوک بنی هبار در سند. رجوع به هباری (عمربن عبدالعزیز...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن عبدالعزیز شطرنجی. رجوع به عمر شطرنجی شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن ابراهیم باجمال. فقیه و متصوف اواخر قرن نهم و اوایل قرن دهم هجری (۸۵۷ -۹۱۶ هـ .ق). رجوع به باجمال شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن ابی ربیعة. رجوع به عمر مخزومی (ابن عبداللََّه...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن احمد بامخرمه. رجوع به عمر بامخرمة شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن عبدالاسد. رجوع به عمر مخزومی (ابن عبداللََّه بن...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن عبیدبن یعمر. رجوع به ابوالشعثاء (عمربن...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن علی. رجوع به ابواسحاق سبیعی شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن علی بن سعید فودودی. رجوع به عمر فودودی شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن عمربن عبدالعزیز هباری قرشی، مکنی به ابومنذر. سومین تن از ملوک بنی هبار در سند. رجوع به هباری (عمربن عبداللََّه...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن محمد سلمی. رجوع به عمر سلمی (ابن عبداللََّه...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه بن محیص. رجوع به ابوحفص (عمربن...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن عبداللََّه (عبیداللََّه) اقطع. رجوع به عمر اقطع (ابن عبیداللََّه...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن عبدالملک بن محمدبن عبدالرحمان بن معاویةبن حدیج. مشهور به ابن ملاک. والی اسکندریه در قرن دوم هجری. وی ابتدا از جانب محمدبن هبیرة والی اسکندریه گشت و چون فضل بن عبداللََّه امیر مصر شد ابن ملاک بر او شورید و فتنه ای در اسکندریه آغاز گشت که به کشتن ابن ملاک به سال ۲۰۰ هـ .ق. انجامید. (از الاعلام زرکلی از خطط مقریزی ج ۱ ص ۱۷۲ و الولاة کندی ص ۱۵۷).
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن عبدالواحد. یکی از روات قرائت ابن عامر بواسطهٔ یحیی بن حارث ذماری است. (از الفهرست ابن الندیم).
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن عبدالواحد دمشقی سلمی. رجوع به ابوحفص (عمربن...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن عبدالوهاب. رجوع به ابوحفص (عمربن...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن عبیداللََّه بن معمر. رجوع به عمر تیمی (ابن عبیداللََّه بن...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن عبیداللََّه اقطع. رجوع به عمر اقطع شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن عثمان بن اسنفداد کاتب. از شعرای مصر بود و دیوان او پنجاه ورقه است. (از الفهرست ابن الندیم).
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن عثمان بن شاهین. رجوع به ابوحفص (عمر...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن عثمان بن یعقوب مرینی. رجوع به ابوعلی (عمربن ابی سعید...) و عمر مرینی شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن عدیم. رجوع به ابن العدیم و عمر (ابن احمدبن هبةاللََّه بن...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن علاء. وی از موالی و عامل مهدی عباسی بر طبرستان بود. او را از فرماندهان بزرگ و شخصی سخی و دوراندیش دانسته اند و گویند که وی ابتدا در ری به قصابی اشتغال داشت، سپس با جمعی به جنگ ستباد (ستفاذ) که در ایام منصور خلیفهٔ عباسی در طبرستان خروج کرده بود، رفت و از خود فداکاریهای بسیار نشان داد و این امر باعث تقرب وی به دستگاه خلافت گشت. و سرانجام در حدود سال ۱۶۵ هـ .ق. در زمان خلافت المهدی عباسی در طبرستان کشته شد. (از الاعلام زرکلی از سمط اللآلی ص ۵۵۱ و فتوح البلدان ص ۳۴۶).
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن علی بن ابی طالب (ع). مشهور به عمر اکبر. از فرزندان امیرالمؤمنین (ع) است و مادر او ام حبیبة بوده است. و بطنی از بنی هاشم از قریش از عدنانیه به وی منسوب است. رجوع به حبیب السیر چ خیام ج ۵ ص ۵۸۴، معجم قبائل العرب ج ۲ و نهایةالارب نویری ج ۲ ص ۳۶۰ شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن علی بن احمدبن لیث. رجوع به عمر لیثی شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن علی بن احمد انصاری. رجوع به عمر انصاری شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن علی بن بدوح. رجوع به ابن البدوح و عمر قلعی (ابن علی بن...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب (ع). از فرزندان امام زین العابدین (ع). وی از جمله اولاد امیرالمؤمنین (ع) است که ابوسلمهٔ خلال پیش از تشکیل دولت عباسیان، بدانها مکتوب نوشت تا قبول خلافت کنند. دو دیگر یکی امام جعفر الصادق (ع) و دیگری عبداللََّه بن حسن بن حسن بن علی المرتضی بوده اند. ولی هر سه تن این پیشنهاد را رد کردند. (از حبیب السیر چ خیام ج ۲ ص ۶۸ و ۲۰۰).
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن علی بن رسول. رجوع به عمر رسولی شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن علی بن سالم بن صدقهٔ لخمی اسکندری فاکهانی. ملقب به تاج الدین. از علمای نحو اسکندریه در اواخر قرن هفتم و اوایل قرن هشتم هجری. رجوع به تاج الدین (فاکهانی...) و مآخذ ذیل شود: الاعلام زرکلی ج ۵ ص ۲۱۷، البدایة و النهایة ج ۱۴ ص ۱۶۸، الدرر الکامنة ج ۳ ص ۱۷۸ و بغیةالوعاة ص ۳۶۲.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن علی بن مرشد. رجوع به ابن فارض (ابوحفص و ابوالقاسم...) و عمر (ابن فارض...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن علی بن مقدم. رجوع به ابوحفص (عمربن...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن علی مطوعی. رجوع به عمر مطوعی شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن عمرو احموسی. رجوع به ابوحفص (عمربن...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن فارض. نسب وی چنین است: عمربن علی بن مرشدبن علی حموی مصری، مکنی به ابوحفص و ابوالقاسم و ملقب به شرف الدین و مشهور به ابن فارض. او شاعر و متصوف اواخر قرن ششم و اوایل قرن هفتم هجری بود. رجوع به ابن فارض (ابوحفص و ابوالقاسم...) و مآخذ ذیل شود: الاعلام زرکلی چ ۲ ج ۵ ص ۲۱۶، وفیات الاعیان ج ۱ ص ۳۸۳، التکملة لوفیات النقلة، میزان الاعتدال ج ۲ ص ۲۶۶، شذرات الذهب ج ۵ ص ۱۴۹، لسان المیزان ج ۴ ص ۳۱۷، حبیب السیر چ خیام ج ۲ ص ۳۳۴ و نامهٔ دانشوران ج ۲ ص ۴۴۹.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن فرحان طبری. رجوع به عمر طبری شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن فهد. رجوع به عمر هاشمی شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن قاسم کوفی. رجوع به ابوزبید (عمربن...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن قیس سندل. رجوع به ابوحفص (عمربن...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن لحأبن حدیر. رجوع به عمر تیمی شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن مبارک، مولای خزاعة. شاعری قلیل الشعر است. (از الفهرست ابن الندیم).
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن ابی بکر فارسکوری. ادیب قرن دهم و یازدهم هجری بود که بسال ۱۰۱۸ هـ .ق. درگذشت. رجوع به فارسکوری شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمد، مکنی به ابوالقاسم و ملقب به جمال الاسلام. رجوع به ابن بزری شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمدبن اسماعیل. رجوع به عمر نسفی شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن احمدبن علی بن عدیس قضاعی. رجوع به عمر قضاعی شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن محمد (احمد) بن تقی بن عبداللََّه حضرمی. رجوع به عمر حضرمی شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن حمدبن خلیل سکونی. رجوع به عمر سکونی شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن خالدبن عبدالملک مرورودی. رجوع به عمر مرورودی شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عبداللََّه بن عمویة. رجوع به عمر سهروردی شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عبداللََّه بن محمدبن مسلمهٔ تجیبی. رجوع به عمر تجیبی شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عبداللََّه ازدی شلوبینی یا شلوبین. رجوع به عمر شلوبینی شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن عمر خبازی خجندی. رجوع به عمر خبازی شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن محمدبن ابی الخیر. رجوع به عمر هاشمی شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن منصور. رجوع به عمر امینی شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن محمدبن یوسف ازدی. رجوع به عمر ازدی شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن محمد مالکی. رجوع به ابوالفرج (مالکی...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن مختاربن منفی. رجوع به عمر مختار شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن مسعودبن احمدبن عبدالعزیزبن مازه. ملقب به صدرالشریعة و برهان الاسلام و تاج الدین. وی از ائمهٔ بزرگ ماوراءالنهر و از صدور آل مازه است که در علوم دینی و ادبی تبحر داشت و در قرن ششم هجری، در عهد سلطنت قلج طغماج خان ابراهیم بن حسین و پسرش نصرةالدین قلج ارسلان عثمان، از شاهان آل افراسیاب به سر میبرد. وی یکی از استادان عوفی، صاحب لباب الالباب بوده است. او را رباعیات مشهوری است. رجوع به مآخذ ذیل شود: تاریخ ادبیات در ایران تألیف صفا ج ۲ ص ۸۳۳، لباب الالباب ج ۱ ص ۱۶۹، کشف الظنون ص ۶۹، چهارمقالهٔ نظامی عروضی «بنی مازه» ص ۱۱۴ و ۱۲۱.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن مسلم. رجوع به عمر عکبری شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن مصطفی حمد. رجوع به عمر حمد شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن مطرف. رجوع به ابوالوزیر (عمربن...) و عمر عبدی شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن مظفربن عمربن محمدبن ابی الفوارس معری کندی. رجوع به ابن الوردی (زین الدین...) و مآخذ ذیل شود: الاعلام زرکلی چ ۲ ج ۵ ص ۲۲۸، فوات الوفیات ج ۲ ص ۱۱۶، بغیةالوعاة ص ۳۶۵، النجوم الزاهرة ج ۱۰ ص ۲۴۰، آداب اللغة العربیة ج ۳ ص ۱۹۲، دائرة المعارف اسلامی ج ۱ ص ۳۰۲ و نامهٔ دانشوران ج ۲ ص ۳۱۰.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن مظفر یوسف بن عمربن رسول، مکنی به ابوالفتح. متوفی بسال ۶۹۶ هـ .ق. او را کتابی است در نجوم به نام تبصرة. (از گاهنامهٔ ۱۳۱۰ ص ۹۱). رجوع به کشف الظنون شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن معمر. رجوع به عمر (ابن موسی بن...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن ملاک. رجوع به عمر (ابن عبدالملک بن...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن ملقن. رجوع به عمر انصاری شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن منبه سدوسی. رجوع به ابوالمنبه (عمربن...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن موسی بن جعفر الصادق (ع). از فرزندان امام هفتم است و برخی نام او را محمد دانسته اند. (از حبیب السیر چ خیام ج ۲ ص ۸۱).
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن موسی بن عبیداللََّه بن معمر. مشهور به ابن معمر. از فرماندهان شجاع قرن اول هجری. وی به کمک ابن اشعث بر عبدالملک بن مروان خروج کرد. و در واقعهٔ دیرالجماجم شرکت داشت. و سرانجام به سال ۸۳ هـ .ق. در خراسان دستگیر و به امر حجاج کشته شد. (از الاعلام زرکلی). رجوع به مآخذ ذیل شود: تهذیب التهذیب ج ۷ ص ۵۰۱، غایةالنهایة ج ۱ ص ۵۹۸ و حبیب السیر چ خیام ج ۲ ص ۱۵۶.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن نبیل. رجوع به ابوحفص (عمربن...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن نجیم. رجوع به عمر مصری شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن واصل. رجوع به ابویزید (عمربن...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن وردی. رجوع به ابن الوردی و عمر (ابن مظفربن...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن هارون. رجوع به عمر بلخی شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن هبیرة. رجوع به ابن هبیرة (ابوالمثنی...) و عمر فزاری (ابن هبیرةبن...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن هرمز. رجوع به ابوحفص (عمربن...) شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن یحیی بن عبدالواحد هنتاتی. رجوع به ابوحفص (عمربن یحیی اول...) و عمر حفصی شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن یحیی بن محمد هنتاتی. رجوع به عمر حفصی شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن یزیدبن عمیر اسیدی. رجوع به عمر اسیدی شود.
[ عُ مَ ] (اِخ) ابن یوسف بن عمربن علی بن رسول. رجوع به عمر رسولی (ابن یوسف...) شود.

کلمات هم‌قافیه با «عمر»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «مر» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید