معنی عفیف
7 بازدید
[ عَ ] (ع ص) پارسا. (منتهی الارب). مرد پارسا و پرهیزگار از حرام. (غیاث اللغات) (آنندراج). پارسا و پرهیزگار. (دهار). کسی که عفت پیشه دارد. (فرهنگ فارسی معین) (از اقرب الموارد). پاکدامن. (دستور اللغة). خویشتن دار. خوددار. آبرومند. باعفت. عَفّ ج، أعفّاء. (منتهی الارب) (اقرب الموارد): به کمتر زله ای عقوبات عفیف کردی. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۶۸). - عفیف الطعمه؛ حلال خوار. (یادداشت به خط دهخدا).[ عُ فَ ] (اِخ) از اعلام است. (از منتهی الارب).[ عُ فَ ی یِ ] (ع ص مصغر) مصغر عَفیف است و آن نام چند تن باشد. (از منتهی الارب). رجوع به عَفیف شود.
کلمات همقافیه با «عفیف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یف» برای سرودن شعر