معنی عزیمت کردن
7 بازدید
[ عَ مَ کَ دَ ] (مص مرکب) اراده کردن و قصد نمودن و نیت کردن. (ناظم الاطباء). آهنگ کردن. عزم کردن. مصمم شدن. عازم شدن. رجوع به عزیمت و عزیمة شود: چو تو عزیمت پیکار و قصد رزم کنی روند با تو برابر دو لشکر آتش و آب. مسعودسعد. روزی عزیمت خدمت ایشان کردم. (مجالس سعدی). || آهنگ سفر کردن و کوچ کردن. (ناظم الاطباء). کوچ کردن. حرکت کردن. سفر کردن. (فرهنگ فارسی معین).
کلمات همقافیه با «عزیمت کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر