معنی عزالدین

معنی عزالدین

6 بازدید
[ عِ زْ زُدْ دی ] (ع اِ مرکب) ارجمندی دین. آنکه یا آنچه سبب عزت و ارجمندی دین گردد، و آن از القاب اشخاص بوده است.
[ عِ زْ زُدْ دی ] (اِخ) دهی جزء دهستان رودبار بخش طرخوران شهرستان اراک. سکنهٔ آن ۳۵۰ تن. آب آن از قره چای. محصول آن غلات و بنشن و پنبه است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۲).
[ عِ زْ زُدْ دی ] (اِخ) آی بیک. از ممالیک بحری. رجوع به آی بیک عزالدین در همین لغت نامه و به طبقات سلاطین اسلام ص ۷۱ شود.
[ عِ زْ زُدْ دی ] (اِخ) ابن حسن بن علی المؤید. از امامان و پیشوایان زیدیه در یمن. وی بسال ۸۴۵ هـ .ق. متولد شد و بسال ۸۷۹ مردم برخی از شهرهای یمن با وی بیعت کردند و او را لقب الهادی الی الحق دادند. و سرانجام بسال ۹۰۰ در صنعاء درگذشت. او را کتابهایی است که از آن جمله المعراج فی شرح المنهاج، و الفتاوی، و دیوان شعر وی را میتوان نام برد. (از الاعلام زرکلی از العقیق الیمانی و البدر الطالع).
[ عِ زْ زُدْ دی ] (اِخ) احمدبن فیومی قرصی، مشهور به عزالدین بن قراصه. رجوع به احمد (ابن فیومی...) شود.
[ عِ زْ زُدْ دی ] (اِخ) احمدبن محمدبن عبدالرحمان شریف حسینی مصری، مکنی به ابوالعباس و ملقب به عزالدین. رجوع به احمد (ابن محمد...) شود.
[ عِ زْ زُدْ دی ] (اِخ) ارسلان شاه بن مسعودبن مودودبن زنگی بن آق سنقر، مشهور به اتابک و ملقب به الملک العادل. ششمین از اتابکان موصل. رجوع به ارسلانشاه شود.
[ عِ زْ زُدْ دی ] (اِخ) اعظم الملک (ست گائون) بن قدرخان. از حکام بنگاله است و از سال ۷۲۴ تا ۷۴۰ هـ .ق. در آنجا حکومت کرده است. (از طبقات سلاطین اسلام ص ۲۷۶).
[ عِ زْ زُدْ دی ] (اِخ) بلبان بن محمد المنصور. از شاهان ارمینیه است که از سال ۶۰۳ تا ۶۰۴ هـ .ق. حکومت کرد. (از طبقات سلاطین اسلام ص ۱۵۲).
[ عِ زْ زُدْ دی ] (اِخ) بلبن بن جلال الدین مسعود ملک جانی. از حکام بنگاله است و از سال ۶۵۷ تا ۶۵۹ هـ .ق. حکومت کرده است. (از طبقات سلاطین اسلام ص ۲۷۵).
[ عِ زْ زُدْ دی ] (اِخ) طاهربن زنگی بن طاهر فریومدی جوینی، مکنی به ابوطیب. از رجال اواسط قرن هفتم هجری. وی به سال ۶۵۱ هـ .ق. از جانب امیر ارغون مغول به نیابت حکومت خراسان و مازندران تعیین شد و تا سال ۶۵۶ هـ .ق. در منصب خود باقی بود و در این سال هلاکو او را معزول کرد. وی شخصی ادب دوست و شاعرپرور بود و سعدالدین سعید هروی شاعر از مداحان مخصوص اوست. (فرهنگ فارسی معین).
[ عِ زْ زُدْ دی ] (اِخ) طغرل بک (امیر اسفهسالار...). رجوع به طغرلبک شود.
[ عِ زْ زُدْ دی ] (اِخ) طغرل تکین. رجوع به طغرل بک در همین لغت نامه و تاریخ بیهق چ تهران ص ۲۲۶ شود.
[ عِ زْ زُدْ دی ] (اِخ) طغرل طغان خان. هشتمین از حکام بنگاله. رجوع به طغان خان و به طبقات سلاطین اسلام شود.
[ عِ زْ زُدْ دی ] (اِخ) عبدالحمیدبن محمدبن محمدبن حسین مداینی، مشهور به ابن ابی الحدید. شارح نهج البلاغة در قرن هفتم هجری. رجوع به ابن ابی الحدید شود.
[ عِ زْ زُدْ دی ] (اِخ) عبدالرحیم بن محمدبن الفرات قاهری، مشهور به ابن فرات. رجوع به عبدالرحیم (ابن محمد...) شود.
[ عِ زْ زُدْ دی ] (اِخ) عبدالسلام بن احمدبن غانم مقدسی. رجوع به ابن غانم و عبدالسلام شود.
[ عِ زْ زُدْ دی ] (اِخ) عبدالعزیزبن محمدبن ابراهیم، مکنی به ابوعمر و مشهور به ابن جماعة. قاضی مصر در قرن هشتم هجری. رجوع به ابن جماعة و عبدالعزیز شود.
[ عِ زْ زُدْ دی ] (اِخ) علی بن ابی الکرم محمدبن محمدبن عبدالکریم شیبانی جزری، مکنی به ابوالحسن. مورخ معروف قرن ششم و هفتم هجری. رجوع به ابن اثیر و علی (ابن محمدبن محمدبن عبدالکریم...) شود.
[ عِ زْ زُدْ دی ] (اِخ) علی بن محمدبن آیدمر جلدکی، ملقب به عزالدین. شیمیدان (کیمیاگر) قرن هشتم هجری. رجوع به علی جلدکی شود.
[ عِ زْ زُدْ دی ] (اِخ) قلج ارسلان ثانی ابن مسعود اول. از سلاجقهٔ روم (آسیای صغیر) است و از سال ۵۵۱ تا ۵۸۴ هـ .ق. حکومت کرده است. (از طبقات سلاطین اسلام ص ۱۳۷).
[ عِ زْ زُدْ دی ] (اِخ) کیکاوس اول ابن کیخسرو اول. از سلاجقهٔ روم (آسیای صغیر) است و از سال ۶۰۷ تا ۶۱۶ هـ .ق. در آنجا حکومت کرده است. (از طبقات سلاطین اسلام ص ۱۳۸).
[ عِ زْ زُدْ دی ] (اِخ) کیکاوس ثانی ابن غیاث الدین کیخسرو ثانی. از سلاجقهٔ روم (آسیای صغیر) است و از سال ۶۴۳ تا ۶۵۵ هـ .ق. حکومت کرده است. (از طبقات سلاطین اسلام ص ۱۳۸).
[ عِ زْ زُدْ دی ] (اِخ) محمد شیران بن محمد بختیار خلجی. از حکام بنگاله است و از سال ۶۰۲ تا ۶۰۵ هـ .ق. در آنجا حکومت کرده است. (از طبقات سلاطین اسلام ص ۲۷۵).
[ عِ زْ زُدْ دی ] (اِخ) مسعود اول ابن قطب الدین مودود. از اتابکان موصل (آقسنقریان) و از سال ۵۷۶ تا ۵۸۹ هـ .ق. در موصل و شام و سنجار و الجزیره حکومت کرده است. (از طبقات سلاطین اسلام ص ۱۴۴) (از فرهنگ فارسی معین).
[ عِ زْ زُدْ دی ] (اِخ) مسعود ثانی ابن نورالدین ارسلانشاه، مکنی به ابوالفتح و ملقب به الملک القاهر. از اتابکان موصل (آقسنقریان) و از سال ۶۰۷ تا ۶۱۵ هـ .ق. در موصل و شام و سنجار و الجزیره حکومت کرد و اقبالنامهٔ نظامی بنام او مصدّر است. (از طبقات سلاطین اسلام ص ۱۴۴) (فرهنگ فارسی معین).

کلمات هم‌قافیه با «عزالدین»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ین» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید