معنی عرعرة
6 بازدید
[ عَ عَ رَ ] (ع مص) برکندن چشم را. (از ناظم الاطباء). عرعر عینه؛ چشم او را کند و یا درآورد. (از اقرب الموارد). || بیرون آوردن سربند شیشه را. (از ناظم الاطباء). عرعر صمام القارورة؛ در بطری را بیرون آورد. (از اقرب الموارد). || بجنبش آوردن چیزی را. (از ناظم الاطباء). به حرکت آوردن و پراکندن. (از اقرب الموارد).[ عَ عَ رَ ] (ع اِ) سربند شیشه. (منتهی الارب). در بطری و گویند عَرعرة و کاء و بندی است که در بطری را با آن می بندند، و عُرعُرة در آن است. (از اقرب الموارد). و رجوع به عُرعرة شود. || پوست سر. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || بازیچه ای است کودکان را. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). عَرعار و رجوع به عرعار شود. || یک دانه عَرعر. یک دانه درخت عرعر یا سرو. رجوع به عرعر شود.[ عُ عُ ة ] (ع اِ) سر هر چیزی و معظم آن، از آن است عرعرة الجبل و السنام. (منتهی الارب) عرعرةالجبل و السنام و الانف؛ قسمت بالا و معظم کوه و سنام و بینی: نزل العدو بعرعرة الجبل و نحن بحضیضه؛ دشمن در بالای کوه فرود آمده است در حالی که ما در قسمت پایین آن هستیم. (از اقرب الموارد). || سربند شیشه. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). عَرعرة. رجوع به عَرعرة شود. || مابین دو منخر. (از اقرب الموارد). عُرعُر. رجوع به عُرعُر شود. ج، عراعِر. (از اقرب الموارد). قسمت غضروفی بینی. || زهار. || پایین شکم. || خرابی و تباهی. (ناظم الاطباء).[ عَ عَ رَ ] (اِخ) ابن بِرِند. محدث است. (یادداشت مرحوم دهخدا).
کلمات همقافیه با «عرعرة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رة» برای سرودن شعر