معنی عدو

معنی عدو

12 بازدید
[ عَ دْوْ ] (ع مص) دویدن اسب. (منتهی الارب). || دویدن خواستن اسب. (منتهی الارب) (فرهنگ نظام). || ستم کردن بر کسی. || درگذشتن از حد. || بازگردانیدن و مشغول کردن از کار. || برجستن به سر کسی. || تجاوز کردن. || درگذشتن از کار و ترک دادن. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). جاوزه و ترکه. || دستبرد زدن دزد بر قماش. و اللص علی القماش. (از اقرب الموارد). || دشمنی کردن. (از قطرالمحیط).
[ عِ دْوْ ] (ع اِ) درازی و پهنای چیزی. || حد و نهایت چیزی. (از منتهی الارب) (آنندراج). || سنگ تنک که بدان چیزی را پوشند. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب) (آنندراج). ج، عداء.
[ عُ دُوو ] (ع مص) دویدن اسب. || دویدن خواستن اسب. || ستم کردن بر کسی. || درگذشتن از حد. (از منتهی الارب) (آنندراج). || دشمنی کردن. (از قطرالمحیط).
[ عَ دُوو ] (ع ص) دشمن. (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب). و در فارسی بدون تشدید واو بکار رفته است. بدخواه. خلاف صدیق. مقابل دوست. ج، اَعداء: کنون کاین سپاه عدو گشت پست از این پس ز کشتن بدارید دست.دقیقی. ز بهرام گردون به بهرام روز ولی را بساز و عدو را بسوز.فردوسی. به رزم ریزد، ریزد چه چیز، خون عدو به صید گیرد، گیرد چه چیز، شیر ژیان. فرخی. دولت او غالب است بر عدو و جز عدو طاعت او واجب است بر خدم و جز خدم. منوچهری. این عاریتی تن، عدوی تست، عدو را؟ دانا نگرد خیره چنین تنگ در آغاو. ناصرخسرو. ابلیس عدوست مر ترا زیرا تو آدم اهل علم و احکامی.ناصرخسرو. گر عدوی من به مشرق است، ز مغرب آسان من نیز خود بدو برسانم.ناصرخسرو. از دیو وفا چرا طمع داری هرگز جوید کس از عدو دارو؟ناصرخسرو. از عدوی سگ صفت، حلم و تواضع مجوی زانکه به قول خدای نیست شیاطین امین. خاقانی. گر به ملک افراسیاب آید عدو شاه، کیخسرومکان باد از ظفر.خاقانی. گر گذری کند عدو بر طرف ممالکت زحمت او چه کم کند ملک ترا مقرری. خاقانی. ز هر مقراضه کو چون صبح رانده عدو چون میخ در مقراض مانده.نظامی. با عدوی خرد مشو گرد کین خرد شوی گر نشوی خرده بین.نظامی. روی در روی دوست کن بگذار تا عدو پشت دست میخاید. سعدی (گلستان). مرا بمرگ عدو جای شادمانی نیست که زندگانی ما نیز جاودانی نیست.سعدی. عدو زنده سرگشته پیرامنت به از خون او کشته در دامنت. سعدی (بوستان). - عدوخوار؛ آنکه دشمن خوار باشد و آنکه دشمن را نابود کند: یکی صمصام فرعون کش عدوخواری چو اژدرها که هرگز سیر نبود وی ز مغز و از دل اعدا. دقیقی. پیش عدوخوار ذوالفقارِ خداوند شخص عدو، روز گیرودار خیار است. ناصرخسرو. - عدوسوز؛ دشمن سوز. آنکه دشمن را بسوزد و نابود کند: درخشنده تیغت عدوسوز باد درفش کیان از تو فیروز باد.نظامی. - عدوشکنان؛ دشمن شکن ها. پیروزمندان : ای بسا رایت عدوشکنان سرنگون از دعای بیوه زنان. (المضاف الی بدایع الازمان). - کید عدو؛ دشمنی عدو: اندرین آرزو همی باشم زانکه ناایمنم ز کید عدو.سوزنی. - امثال: عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد خمیر مایهٔ دکان شیشه گر سنگ است.

کلمات هم‌قافیه با «عدو»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دو» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید