معنی عبل
7 بازدید
[ عَ بِ ] (ع ص) درشت و سطبر و سپید از سنگ و جز آن. (منتهی الارب). سطبر. (اقرب الموارد).[ عَ ] (ع ص) کلان و سطبر از هر چیزی. (منتهی الارب) (آنندراج). سطبر از هر چیزی. یقال: رجل عبل الذراعین؛ أی ضخمها و فرس عبل الشوی؛ ای غلیظ القوائم. (اقرب الموارد) (از منتهی الارب) (المنجد). || تمام اندام. (منتهی الارب) (آنندراج). جِ، عِبال.[ عَ بَ ] (ع اِ) هر برگ تافته بی پهن (نگسترده) باریک مانند برگ گز. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). درخت ارطی. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || برگ درخت ارطی که سخت و صالح گردد که به وی دباغت کرده شود. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). برگ باریک دراز باشد یا کوتاه. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). الورق الدقیق. (اقرب الموارد). || برگ از درخت ریخته. || برگ نو درآمده. (از لغات اضداد است). (منتهی الارب) (اقرب الموارد). ج، أعبال.[ عَ ] (ع مص) فروریختن برگ درخت. || پیکان پهن نهادن تیر را. || رد کردن چیزی را. (اقرب الموارد) (منتهی الارب) (آنندراج). || بازداشتن چیزی را. || بریدن چیز را. || بردن. (اقرب الموارد) (منتهی الارب). || انداختن بر وی سنگینی را. (منتهی الارب) (آنندراج). || ریختن برگ درخت. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || برگ برآوردن درخت (از اضداد است). (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «عبل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بل» برای سرودن شعر