معنی عارضی
7 بازدید
[ رِ ] (ص نسبی) نسبت است به عارض، مقابل اصلی، چنانکه گویند سکون عارضی، حرکت عارضی، حوادث و آفات عارضی و آنچه لاحق شود به چیزی. (آنندراج) (غیاث اللغات).[ رِ ] (حامص) شغل عارض داشتن. لشکرنویسی. عرض دادن لشکر. عارض بودن : روز دیگر شنبه بوالفتح را به جامه خانه بردند و خلعت عارضی پوشید. (تاریخ بیهقی). و بوالقاسم کثیر معزول شد از شغل عارضی. (تاریخ بیهقی). بوسهل حمدوی مردی کافی است وی را عارضی باید کرد و ترا وزارت. (تاریخ بیهقی). و رجوع به عارض شود.[ رِ ] (اِخ) قمی. صادقی کتابدار نویسد: شاعرپیشه است و به اردوی معلا رفت و آمد داشت طبع خوبی دارد و شعرش چنین است: یک شب نشد که در غم عشقت ز چشم و دل خونابها نیامد و سیلاب ها نرفت. (مجمع الخواص ص ۳۰۹).
کلمات همقافیه با «عارضی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ضی» برای سرودن شعر