معنی طی کردن
8 بازدید
[ طَی ی / طِی ی / طَ / طِ کَ دَ ] (مص مرکب) سپردن. بسپردن. بگذاشتن. پیمودن. قطع کردن. بریدن راهی را: شبح المفازة؛ طی کرد بیابان را. (منتهی الارب). طوی البلاد طیاً؛ طی کرد زمین را. (منتهی الارب). || نوردیدن. درنوردیدن. نَوشتن. درنَوشتن. درپیچیدن. لوله کردن : سزد که چون کف او نشر کرده نشرهٔ جود روان «حاتم طی» طی کند بساط سخا. خاقانی. مصادر فوق مجازاً در مورد راه نیز مستعمل است. - طی کردن قیمت چیزی؛ بریدن بها. - طی کردن نامه؛ درپیچیدن آن. || در تداول فارسی، مردن. نفس آخر درکشیدن.
کلمات همقافیه با «طی کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر