معنی طی

معنی طی

9 بازدید
[ طَی ی ] (ع مص) درنوردیدن. درنوشتن نامه را. یقال: طوی الصحیفة طیاً. (منتهی الارب). پیچیدن. (آنندراج). درپیچیدن. لوله کردن. نوردیدن. نوشتن. طومار کردن: طی کتاب؛ طومار کردن آن، یعنی درنوردیدن آن. خلاف نشر که بمعنی گستردن است. طیّ لسان؛ بمعنی نوردیدن زبان. مراد از آن خاموشی است و گاهی کنایه از استعداد گفتن باشد. (غیاث اللغات) (آنندراج): اگرچه اندر وقتی زمانه را دیدم که باز کرد نیارم ز بیم طی طومار. ابوحنیفهٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۸۱). درده بیاد حاتم طی جام یکمنی تا نامهٔ سیاه بخیلان کنیم طی.حافظ. حافظ ورق شکوه گذاری طی کن وین خامهٔ تزویر و ریائی پی کن.حافظ. افسوس که نامهٔ جوانی طی شد وین باغ و نشاط کامرانی طی شد.حافظ. سخا نماند سخن طی کنم بیا ساقی بیار باده بشادی بیاد حاتم طی.حافظ. خسرو آفاق بخشی کز صفا نام حاتم در زمانش گشت طی.حافظ. || پنهان کردن کار را. یقال: طوی کشحه علی امر. (منتهی الارب). قال اللََّه تبارک و تعالی : یوم نطوی السماء کطی السجل؛ ابوالفتوح رازی در تفسیر خویش هر دو معنی مذکور را در تفسیر این آیت ایراد کرده و گوید: این طی را بر دو وجه تفسیر کردند: یکی طی که خلاف نشر باشد، یعنی ما آسمان را درنوردیدیم پس از آنکه افراخته باشیم. و وجه دیگر آنکه: طی عبارت باشد از کتم و اخفاء و مراد اعدام، یقال: طویت هذا الامر عن فلان؛ ای کتمته عنه، یعنی ما آسمان را بعدم بریم از وجود، {/Bکَمََا بَدَأْنََا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِیدُهُ .۷-۱۱۲۱:۱۰۴/} (قرآن ۲۱/۱۰۴، از تفسیر ابوالفتوح). || (اِ) لا. نورد. شکن چین. غرّ. لف. مطوی. - در طیِ؛ در لایِ. در نوردِ. در شکنِ. در چینِ. در لفِ. کلمهٔ «در طیِ» با تمام کلمات مذکوره مترادف و مستعمل است و گاه معنی در ضمن و در اثناء از آن منظور باشد که این دو لفظ نیز با الفاظ مسطوره متقارب المعنی میباشند، چنانچه در طیّ صحبت، معنی در ضمن صحبت دهد، و در طیّ راه، معنی در اثناء راه از آن مفهوم است : در طیِّ آن مرثیه نامه تقریر جملهٔ خصال آن زبدهٔ رجال مندرج و مندمج است. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۴۲). || (مص) روی گردانیدن و مفارقت گزیدن از کسی. یقال: طوی کشحه عنی. (منتهی الارب). اعراض کردن. - طی کشح؛ کنایه است از اعراض. || پوشیدن سخن را. یقال: طوی الحدیث. (منتهی الارب). - طی حدیث؛ پوشانیدن خبر و کلام : این حدیث طی باید کرد که بی حشمت وی علی تکین را بر نتوان انداخت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۴۲). || نشستن با کسی. یقال: طوی القوم؛ یعنی نشست با آنها و یا آمد نزد ایشان و یا تجاوز کرد از ایشان. || طی کردن زمین را. یقال: طوی البلاد. (منتهی الارب). راه پیمودن : در طی آن منازل و مراحل بمضیقی رسیدند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۹۴). بیابانی هائل در طیّ آن منازل بازپس گذاشت که مرغ در هوای آن پر بریزد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۵۴). - طوی اللََّه البعد لنا؛ نزدیک کرد. (منتهی الارب). - طوی اللََّه عمره؛ تمام و فنا کرد عمر او را. (منتهی الارب). - طی طریق؛ راهنوردی. راه سپاری. رهنوردی. رهسپری. - طی مسافت؛ بریدن آن. || گرسنه داشتن خود را. (منتهی الارب). || (اصطلاح عروض) افکندن ساکن چهارم از مستفعلن و مفعولاتُ. (منتهی الارب). در المعجم آورده که: طی، اسقاط حرف چهارم جزء است چون ساکن باشد و چون از مستفعلن فا بیندازی مستعلن بماند مفتعلن بجای آن بنهند. و مفتعلن چون از مستفعلن خیزد آن را مطویّ خوانند، یعنی درنوردیده برای آنکه حرفی از میان آن کم کرده اند چنانکه از میان جامه، پاره ای درنوردند. (المعجم چ تهران ص ۴۰). و صاحب کشاف آرد: طی، نزد عروضیان حذف حرف چهارم از جزء است. کذا فی عنوان الشرف. و در رسالهٔ قطب الدین سرخسی آمده که: هو اسقاط الرابع الساکن. و هکذا فی عروض سیفی. و جزئی را که عمل طیّ در آن بکار برده شده مطویّ نامند. و در پاره ای از رسائل عروض عربی آورده که: الطی اسقاط الرابع الساکن اذا کان ثانی سببه. و قید آخر برای احتراز از چارمین ساکن در مُس تف عِلن در بحر خفیف و مجتثّ باشد چه درین دو بحر عمل طیّ غیرجائز است و ازینرو در دو بحر مذکور تَفْعِ را وتد مفروق معتبر دانسته و آن را جدا نوشته اند. (کشاف اصطلاحات الفنون). || صاحب غیاث اللغات و آنندراج یکی از معانی طی را گرسنگی نوشته اند در صورتی که صاحب منتهی الارب این معنی را برای «طوی» آورده است، چنانکه در محل خود ثبت گردید. || نام علتی است که از آن موی حلقه دار میشود. (غیاث اللغات) (آنندراج) (از منتخب اللغات و مؤید الفضلاء و لطائف اللغات و شمس اللغات). || ببریدن چاه. (تاج المصادر بیهقی). || خواندن. (مصادر زوزنی). || طی بساط؛ کنایه است از خروج.
[ طَ ] (اِخ) نامش جلهم بن اددبن زیدبن یشحب صالح بن افحشدبن سام بن نوح. نیای قبیلهٔ طی و نسبت بدان طائی است و گویند ازین قبیله سه تن پدید آمده اند که هر یک در شیوهٔ خود بی نظیر بوده اند، حاتم در جود و داود در فقه و زهد و ابوتمام در شعر. (از انساب سمعانی برگ ۳۶۴ «ب»).
[ طَی ی ] (اِخ) ابن حسن بن اتش صنعانی انباری. محدث است.

کلمات هم‌قافیه با «طی»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «طی» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید