معنی طلاق دادن
6 بازدید
[ طَ دَ ] (مص مرکب) رها کردن زن. تسریح. (منتهی الارب). تطلیق. (تاج المصادر). اِملاک. یقال: اُمْلِکَت امرَها (مجهولاً)؛ یعنی طلاق داده شد. (منتهی الارب): هرکه مر او را طلاق داد بجویدش دوست ندارد هگرز شوی حلاله. ناصرخسرو. و هرگاه که متقی در کار این جهان گذرنده تأملی کند هرآینه مقابح آن را به نظر بصیرت بیند... و به قضا رضا دهد تا غم کم خورد و دنیا را طلاق دهد. (کلیله و دمنه). شب طلاق خواب داده دیده بانان بصیر تا شکرریز عروسان بیابان دیده اند.خاقانی.
کلمات همقافیه با «طلاق دادن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر