معنی طعن

معنی طعن

6 بازدید
[ طَ ] (ع مص) زدن به نیزه کسی را. (منتهی الارب) (آنندراج). لَزّ. (منتهی الارب). نیزه زدن. (ترجمان علامهٔ جرجانی ص ۶۷). خستن. (دهار): تو حمله آری چون آب و آتش از چپ و راست به ضرب و طعن برآری دمار از آتش و آب. مسعودسعد. || کلان سال گردیدن: طعن فی السنّ. (منتهی الارب) (آنندراج). پیر شدن. سالخورده گردیدن. || رفتن: طعن فی المفازة؛ رفت در بیابان. طعن اللیل؛ همه شب رفت. (منتهی الارب) (آنندراج). || رنجانیدن کسی را به سخن: طعن فیه بالقول طعناً و طعناناً. (منتهی الارب) (آنندراج). عیب کردن. (ترجمان علامهٔ جرجانی ص ۶۷) (مصادر زوزنی). به بد یاد کردن. (تاج المصادر بیهقی). عیب کردن در کار کسی. (غیاث اللغات). قَدْح. بیغاره. گواژه گفتن : اگر خرج آن بیوجه کند پشیمانی آرد و زبان طعن در وی گشاده شود. (کلیله و دمنه). چنان استاده ام پیش و پس طعن که استاده ست الفهای اطعنا.خاقانی. چو مریم سر فکنده زیرم از طعن سرشکم چون دم عیسی مصفا.خاقانی. ترسی ز طعن دشمن و گردی بلندنام بینی غرور دوست شوی پست و مختصر. خاقانی. کوته نظران را بدین علت زبان طعن دراز گردد. (گلستان). غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل شاید که چو وابینی خیر تو در این باشد. حافظ. هست طعن زبان بدگهران برتر از ضرب خنجر بُرّان.مکتبی. || قَدْح کردن در حسب و دین کسی. (از منتهی الارب) (از آنندراج). قوله تعالی : {/Bطَعْناً فِی اَلدِّینِ ۲۲-۲۴۴:۴۶/}(قرآن ۴/۴۶)؛ طعن قدح باشد، و اصل او طعن لسان است، آنکه طعن به زبان را به آن تشبیه کرده اند. (از تفسیر ابوالفتوح): طعن کردن حسب و آبروی کسی را؛ مزق عِرض اخیه مزقاً. کرظ فی عرضه کرظاً. مرد مرداً. طعن کردن در حسب کسی؛ طعن فیه بالقول طعناً و طَعناناً. بسیار طعن کننده؛ مطعان. (منتهی الارب). || طاعون رسیدن به کسی: طُعِنَ طعناً (مجهولاً). (منتهی الارب) (آنندراج). || گام زدن اسب. نیکو رفتن اسب چون عنان را بکشی. (منتهی الارب) (آنندراج). پای دراز نهادن. و الفرس یطعن فی العنان؛ اذا مده و ینشط فی السیر. (تاج المصادر بیهقی).
[ طُ ] (ع ص، اِ) جِ طعین، به معنی طاعون زده.

کلمات هم‌قافیه با «طعن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «عن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید