معنی ضجوع
6 بازدید
[ ضَ ] (ع ص، اِ) مَشکی که از گرانی آن بردارنده میل کند و راست نتواند رفت. (منتخب اللغات). مشک گران که باعث گرانی مستقی را کژ گرداند. || دلو گشاده. (منتهی الارب). دلو فراخ. (منتخب اللغات) (منتهی الارب). || زن مخالف شوهر. (منتخب اللغات). || مرد سست عقل و رأی. (منتهی الارب). ضعیف رای. || ابر آهسته رو از بسیاری آب. (منتخب اللغات). ابر آهسته رو جهت گرانی و کثرت آب. || ناقه که بگوشه و ناحیه چرا کند. (منتهی الارب). شتر ماده که بکنار می چرد. (منتخب اللغات). اشتر که بر کنارهٔ آب و گیاه چرا کند. (مهذب الاسماء). || چاه فراخ جوانب. (منتهی الارب).[ ضَ ] (اِخ) رحبه ای است مر بنی ابی بکربن کلاب را، و گویند موضعی است بنی اسد را، و نیز گفته اند رودباری است. (معجم البلدان).[ ضَ ] (اِخ) پشتهٔ معروفی است. سکونی گوید: آبی است و میان آن و سلمان سه میل فاصله است. (معجم البلدان).[ ضَ ] (اِخ) بطنی از بنی کلاب. (منتهی الارب).[ ضُ ] (ع مص) ضَجع. بر پهلو خفتن. پهلو بر زمین نهادن. (منتهی الارب).[ ضُ ] (اِخ) نام قبیلتی از بنی عامر. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «ضجوع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وع» برای سرودن شعر