معنی صیقل زدن
6 بازدید
[ صَ / صِ قَ زَ دَ ] (مص مرکب) روشن کردن. جلا دادن. زدودن : در هر نفس که از دل آگاه میزنی صیقل به روی آینهٔ ماه میزنی. طاهر نصرآبادی (از آنندراج). چو از زخمه صیقل زدی تار را مقام دگر شد خریدار را. ملاطغرا (از آنندراج). ای دل بموج اشک سیاهی مبر ز چشم صیقل مزن که آینه ام را جلا بس است. کلیم کاشی (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «صیقل زدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر