معنی صورتگری
4 بازدید
[ رَ گَ ] (حامص مرکب) نقاشی. تصویرسازی. عمل صورتگر: به صورتگری گفت پیغمبرم ز دین آوران جهان برترم.فردوسی. به صورتگری دست برده زمانی به گندآوری گوی برده ز آزر.فرخی. اگر لاله پرنور شد چون ستاره جز از وی نپذرفت صورتگری را. ناصرخسرو. و اول کسی که نقاشی و صورتگری فرمود او بود (جمشید). (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۳۲). شنیدم که مانی به صورتگری ز ری سوی چین شد به پیغمبری.نظامی. صورتگر دیبای چین گو صورت رویش ببین یا صورتی برکش چنین یا توبه کن صورتگری. سعدی.
کلمات همقافیه با «صورتگری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر