معنی صنیعة
6 بازدید
[ صَ عَ ] (ع اِ) صنیعت. هنر. (منتهی الارب). || کار. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء). || برآورده. یقال: هو صنیعتی؛ یعنی او را من خود از برای خود ساخته و برآورده ام. (منتهی الارب). پرورده و تربیت شدهٔ کسی. غلام : امیر ابونصر صنیعهٔ سلطان و ربیب دولت و شیخ مملکت بود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). || قولهم فلان؛ صنیعة فلان؛ یعنی خاص برای ذات وی است. || (اِمص) نیکوئی. (منتهی الارب). اکرام. انعام : نخواست صنیعه ای که در باب او فرموده بود به یک زلت باطل کند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۴۲). در شکر صنیعهٔ سلطان و عواطف رحمت و عواید رأفت او مبالغت کرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۰۵). رجوع به صنیعت شود.
کلمات همقافیه با «صنیعة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عة» برای سرودن شعر