معنی صنع
10 بازدید
[ صُ ] (ع اِ) کار. || کردار. (منتهی الارب). || مصنوع. ساخته : ویران دگر ز بهر چه خواهد کرد باز این بزرگ صنع مهیا را.ناصرخسرو. شده حیران همه در صنع صانع همه سرگشتگان شوق مبدع.ناصرخسرو. صانعی باید قدیم و قایم و قاهر بدان تا پدید آید ز صنع وی بتان قندهار.سنائی. زرگر ساحرصفت را بهر صنع سیم چینی و زر آبائی فرست.خاقانی. پاکا، منزها تو نهادی بصنع خویش در گردنای چرخ سکون و بقای خاک.خاقانی. این صنع لطیف و عز منیف نصیبهٔ ایام و قرینهٔ اقبال او آمد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۵۲). این درازی مدت از تیزی صنع مینماید سرعت انگیزی صنع.مولوی. چون صنع توست جمله فارغ ز صنع خویشی زآن دوستی نداری با هیچ آفریده.عطار. یکی روبهی دید بی دست و پای فروماند از لطف و صنع خدای.سعدی. همه بینند نه این صنع که من می بینم همه خوانند نه این نقش که من می خوانم.سعدی. || (مص) کردن و ساختن چیزی را. کار و پیشه کردن. (منتهی الارب). کار کردن. (دهار) (غیاث اللغات) (ترجمان علامهٔ جرجانی). || آفریدن. (غیاث اللغات). قال اللََّه تعالی : {/Bصُنْعَ اَللََّهِ اَلَّذِی أَتْقَنَ کُلَّ شَیْ ءٍ ۱۱-۱۶۲۷:۸۸/}(قرآن ۲۷/۸۸)؛ ای خلق (منتهی الارب). بوجود آوردن چیزی که به نیستی مسبوق باشد. (کشاف اصطلاحات الفنون). || نیکو پرورش یافتن جاریه تا فربه شود. (منتهی الارب). || نکوئی کردن بر کسی. (غیاث اللغات). نیکوئی کردن. (دهار) (تاج المصادر بیهقی). || (ص، اِ) صانع. آفریدگار. آفریننده : ازیرا حکیم است و صنع است و حکمت مگو این سخن جز مر اهل بیان را. ناصرخسرو (دیوان ج ۲ ص ۵).[ صُ ] (اِخ) کوهی است در دیار سلیم. (معجم البلدان) (منتهی الارب).[ صِ ] (ع اِ) سیخ بریان کن. || آنچه ساخته شود از سفره و جز آن. || درزی یا باریک کار. الخیاط او الرقیق الیدین. (اقرب الموارد). || بریانی. || جامه. || دستار. || جای گرد آمدن آب باران. (منتهی الارب). ج، اصناع. || (ص) رجل صنع الیدین؛ مرد چبدست و باریک در پیشهٔ خود. (منتهی الارب). رجوع به مادهٔ بعد شود.[ صَ ] (ع مص) کردن و ساختن چیزی را. || نیکو تیمار کردن اسب را. || (اِ) جانورکی یا مرغی است. || (ص) رجل صنع الیدین؛ مرد چربدست و باریک کار و ماهر در کار و پیشهٔ خود. (منتهی الارب). رجوع به مادهٔ قبل و دو مادهٔ ذیل شود.[ صَ نَ ] (ع ص) رجل صنع الیدین؛ مرد چرب دست و باریک کار و ماهر در کار و پیشهٔ خود. || رجل صنع اللسان؛ بلیغ و نیک ماهر و حاذق در شعر و سخن. رجوع به مواد قبل شود.[ صُ نُ ] (ع ص) رجال صنع الایدی؛ مردان ماهر در کار و پیشهٔ خود. (اقرب الموارد). رجوع به مواد قبل شود.
کلمات همقافیه با «صنع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نع» برای سرودن شعر