معنی صرعدار
7 بازدید
[ صَ ] (نف مرکب) مصروع. صرع زده : گوئی خم صرعدار شد چرخ کان زرد کف از دهان برانداخت.خاقانی. فلک چو عود صلیبش بر اختران بندد که صرعدار بود اختران بوقت زوال.خاقانی. خور در تب و صرعدار یابم مه در دق و ناتوان ببینم.خاقانی. خم صرعدار آشفته سر، کف بر لب آورده زبر و آن خیک مستسقی نگر، در سینه صفرا داشته. خاقانی.
کلمات همقافیه با «صرعدار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر