معنی شکننده
7 بازدید
[ شِ کَ نَ نْ دَ / دِ ] (نف) کاسر. ناقض. مفتت. که چیزی دیگر را شکند. (یادداشت مؤلف). || ترد. که بشکند. که شکسته شود. که خود قابل شکستن باشد. زودشکن. (یادداشت مؤلف). || پایین آورندهٔ قیمت. که بها و ارج چیزی را کم کند. قیمت شکن : از بزرگان بصره یکی درآمد و بر بالین او نشست و دنیا را می نکوهید. رابعه گفت: تو سخت دنیا را دوست می داری، اگر دوست نمیداری چندینش یاد نکردیی که شکنندهٔ کالا خریدار بود. (تذکرة الاولیاء عطار). || شکست دهنده. قاهر. غالب. (یادداشت مؤلف). آزارنده. رنجاننده : مذلت مجاعت که قاصم ظهور شیران و شکنندهٔ دل دلیران است او را زبون و مغبون نگرداند. (سندبادنامه ص ۱۶۴). || باطل کننده: مفطر؛ شکنندهٔ روزه. (یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «شکننده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر