معنی شکنجه کردن
8 بازدید
[ شِ کَ جَ / جِ کَ دَ ] (مص مرکب) سیاست کردن. تعذیب کردن. عقوبت کردن با کیستار. (ناظم الاطباء). باهکیدن. عقاب. تعذیب. (یادداشت مؤلف). رنجانیدن و تنگ نمودن کسی را. (غیاث) (آنندراج): عزمش همی شکنجه کند کعب کوه را تا گنج زرفشان دهد اندرخور سخاش. خاقانی. بس شکنجه کرد عشقش بر زمین خود چرا دارد ز اول عشق کین.مولوی. گه عارض سیمین یکی را طپانچه زدی و گه ساق بلورین دیگری را شکنجه کردی. (گلستان).
کلمات همقافیه با «شکنجه کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر