معنی شکنجه

معنی شکنجه

10 بازدید
[ شِ کَ جَ / جِ ] (اِ) آزار. ایذاء. رنج. هروانه. عقوبت. تعذیب. سیاست. کیستار. (ناظم الاطباء). عذاب. (غیاث) (منتهی الارب). در اصل شکستن و پیچیدن و عذاب دادن دزد و گنهکار بوده است. (انجمن آرا). رجز. رجس. عقاب. عقوبت. نقمت. اشکنجه. شکنج. عذاب که بر تن دهند. اثام. باهک. (یادداشت مؤلف): از تنگی مخرج آن رنج بیند که در هیچ شکنجه آن صورت نتوان کرد. (کلیله و دمنه). کوه محروق آنکه همچون زر به شفشاهنگ در دیو را زو در شکنجهٔ حبس خذلان دیده اند. خاقانی. بربط کری است هشت زبان کش به هشت گوش هر دم شکنجه دست توانا برافکند.خاقانی. در زیر عذبات عذاب و زخم چوب و شکنجه سپری شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۶۱). چشم نیلوفر از شکنجهٔ خواب جان درانداخته به قلعهٔ آب.نظامی. روزها آن آهوی خوش ناف نر در شکنجه بود در اصطبل خر.مولوی. گرچه اندک بضاعتم باری سودم آمد شکنجهٔ بسیار.ابن یمین. - شکنجه دیدن؛ معذب شدن. || نوعی از تعذیب. (غیاث) (یادداشت مؤلف). نوعی از تعذیب و آن چنان است که گنهکار را اول نی چون کاز بر پوست چسبانند و باز به انبر آتش درگرفته گوشتش میبرند و در آتش می اندازند و زخمها به نمک آلایند. و با لفظ کردن و کشیدن مستعمل و همچنین است شکنجه کش. (آنندراج): راست روشن به زخمهای درشت در شکنجه برادرم را کشت.نظامی. آنان که علم ز دود بر پا دارند با تنباکو مدام سودا دارند دارند همیشه آتش و انبر و نی اسباب شکنجه را مهیا دارند. حکیم رکنای مسیح کاشی (از آنندراج). باور نمی کنم که به وقت شکنجه هم از خادمان کسی نمک او چشیده ست. شفیع اثر (از آنندراج). صدهزار آدمی در پنجهٔ شکنجه و چنگال سکال ایشان افتادند و در زیر طشت آتش گرفتار شدند. (از تاریخ سلاجقهٔ کرمان). - شکنجهٔ آب نمک؛ نوعی از تعذیب که گنهکاران را به خوردن آب نمک میکنند. (آنندراج): از گریه شرح جور تو گر یک به یک کنم صد بحر را شکنجه به آب نمک کنم. محسن تأثیر (از آنندراج). || دهق. دو چوب که بدان دزد و گناهکار را عذاب دهند. (یادداشت مؤلف). - در شکنجه کشیدن؛ به چوب شکنجه بستن. شکنجه دادن : ملک را طرفی از ذمائم اخلاق او به قرائن معلوم شد... در شکنجه کشید و به انواع عقوبت بکشت... (گلستان). - || تعذیب. (منتهی الارب). - شکنجه نهادن؛ به چوب شکنجه بستن : شکنجه بر کعبش نهادند تا ودایع و ذخایر و دفاین به دست بازداد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۴۴). || قید صحافی. (ناظم الاطباء). افزاری است مجلدان را و آنرا قید نیز گویند و آن مجاز است. (آنندراج). || چوب گوشهٔ جوال. شظاظ. شجار. فدرنگ. قطان. گمان میکنم فدرنگ شکنجه همان شجار و قطان عرب باشد. (یادداشت مؤلف): قطان؛ چوب فدرنگ و شکنجهٔ هودج. (منتهی الارب). و رجوع به مترادفات کلمه شود. - شکنجهٔ جامه؛ جندره. (صحاح الفرس). || شکنج. چین. (یادداشت مؤلف). منه: حبک الماء ... و حبک الدرع و حبک الشعر؛ شکنجهٔ آب است ... و جوشن و مو. (تفسیر ابوالفتوح رازی ج ۵ ص ۱۳۳).

کلمات هم‌قافیه با «شکنجه»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «جه» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید