معنی شوشتری
30 بازدید
[ تَ ] (ص نسبی، اِ) منسوب به شوشتر. || از مردم شوشتر. || لهجهٔ مردم شوشتر. || آنچه در شوشتر بعمل آید: دیبای شوشتری. (فرهنگ فارسی معین). || شُشْتَری. قسمی جامه. قسمی فرش. ثوب تستری. ثیاب تستریه. (یادداشت مؤلف): نگر ز سنگ چه مایه به است گوهر سرخ ز خستوانه چه مایه به است شوشتری. معروفی. تا که گردد که و کهسار چو تختی ز گهر دشت و هامون چو بساطی شود از شوشتری. فرخی. بربسته گل از شوشتری سبز نقابی و آلوده به کافور و به شنگرف بناگوش. ناصرخسرو. - شوشتری باف؛ بافندهٔ پارچهٔ شوشتری. که پارچهٔ شوشتری بافد: در مدحت صدر تو منم شوشتری باف دیگر شعرا آستری باف چو نساج.سوزنی. || نام گوشه ای از دستگاه همایون. (ردیف موسیقی ایران ص ۶ و ۴۷). رجوع به دستگاه همایون شود.[ تَ ] (اِخ) جعفربن حسین بن علی شوشتری نجفی. عالم و فقیه و در موعظه و ارشاد مردم یدی طولی ََ داشت. از شاگردان صاحب فصول و صاحب ضوابط و صاحب جواهر و شیخ انصاری و شریف العلماء بود. در پایان عمر برای زیارت مشهد رضا (ع) به ایران آمد و در تهران ناصرالدین شاه او را مورد احترام و تکریم قرار داد. وی در مسجد ناصری (مسجد عالی سپهسالار) امامت کرد. در هنگام بازگشت به عتبات در سال ۱۳۰۳ هـ . ق. در کرند کرمانشاه درگذشت و جنازهٔ او را به نجف بردند. او راست: اصول الدین یا الحدائق فی الاصول. خصائص الحسنیة. مجالس البکاء. منهج الرشاد. (از فرهنگ فارسی معین).[ تَ ] (اِخ) سیدنوراللََّه فرزند شریف مرعشی (شهید ثالث). از نویسندگان شیعهٔ امامیه و معروف به مبارزهٔ با اهل تسنن و قاضی لاهور بود و در نتیجهٔ اتهام به زندقه به دستور جهانگیرخان وی را به تازیانه بستند تا جان سپرد (در سال ۱۰۱۹ هـ . ق. /۱۶۱۰ م.). او راست: مجالس المؤمنین. احقاق الحق. (از دائرة المعارف اسلام). و رجوع به قاضی نوراللََّه شوشتری شود.
کلمات همقافیه با «شوشتری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر