معنی شورش
5 بازدید
[ رِ ] (اِمص) عمل شوریدن. (یادداشت مؤلف). از: شور +«ش»، علامت اسم مصدر. (از حاشیهٔ برهان چ معین). شوریدن. شور و غوغا کردن. (برهان) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین). غوغا و هنگامه. (ناظم الاطباء): مهواع؛ شورش و بانگ در حرب. مِهْوَع؛ شورش و بانگ در حرب. (منتهی الارب). || فریاد و ناله. بانگ و فغان : از شورش آه من همه شب بادام تو دوش ناغنوده.خاقانی. شورش بلبلان سحر باشد خفته از صبح بی خبر باشد.سعدی. || آشفتگی و پریشانی. (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین). تشویش. || فتنه و فساد. (ناظم الاطباء): شورش جنگ برپا شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۴۶). || جنگ و جدال و ستیزه و پیکار: چو پای و رکاب و بر و یال تو چنین شورش جنگ و کوپال تو.فردوسی. همه زیر فرمانش بیچاره اند که با شورش و جنگ پتیاره اند.فردوسی. بدان شورش اندر میان سپاه از آن زخم شمشیر و گرد سیاه.فردوسی. گر او را فرستی بنزدیک من وگرنه ببین شورش انجمن.فردوسی. در مصاف دشمنان گر با کمان شورش گرفت مرد در جوشن بلرزد پیل در برگستوان. فرخی. رعایا و ولایتها آسوده گردند و از این گریختن و تاختن و جنگ و جدال و شورش بازرهند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۹۸). ترا با من این شورش و کار چیست ز بهر کسان جنگ و پیکار چیست. (گرشاسبنامه). || طغیان و نافرمانی و یاغیگری و آشوب. (ناظم الاطباء). عصیان. آشوب. انقلاب. (فرهنگ فارسی معین). تمرد و عصیان. (قاموس کتاب مقدس). ثوره. بلوا: بعد از مدتی عزالدوله... از عم یاوری خواست از تشویش و اضطراب لشکر و رکن الدوله عضدالدوله را بفرمود به جانب اهواز رود به یاری ابن عم و چون عضدالدوله به جانب بغداد رسید آن شورش کمتر شده بود. (مجمل التواریخ والقصص). و شورش عیاران کمتر شده بود زانکه حاجب تنی چند گردن بزد و دونیمه کرد کاری بسیاست فروگرفت و مصادره ها ستد. (راحةالصدور راوندی). || تموج. تلاطم : چو دریا به شورش گرفتی شتاب یکی طشت بودی بکردی پرآب.اسدی. شورش دریای اشک من به زمین رفت بر تن ماهی شکنج مار برافکند.خاقانی. || هیجان. (فرهنگ فارسی معین). وجد. التهاب. وجد و حال و اشتیاق : هست از پری رخساره ای در نسل آدم شورشی شور بنی آدم همه زان روی گندمگون نگر. خاقانی. گر ترا مستی چو عشق بلبل است شب مخسب و شورشی در ما فکن.عطار. - شورش اندر دل افتادن (فتادن)؛ وجد و شوق پدید آمدن : شورشی اندر میان دل فتاد دل در آن شورش هوای یار کرد.عطار. || جنون. دیوانگی. جنون عشق : حدیث مجنون و لیلی و شورش حال او بگفتند. (گلستان). چشمم از زاری چو فرهاد است و شیرین لعل تو عقلم از شورش چو مجنون است و لیلی روی تو. سعدی. یکی صورتی دید صاحب جمال بگردیدش از شورش عشق حال.سعدی. || اضطراب. نگرانی. قلق. - شورش دل؛ اضطراب و نگرانی و قلق : ورت ارادت باشد به شورش دل خلق بشور زلف که در هر خمی دلی داری. سعدی. || درهم آمیختن. (برهان) (آنندراج). درهم آمیختگی. (فرهنگ فارسی معین). اختلاط و آمیزش. (ناظم الاطباء). || برهم زدن. || برهم خوردن. (برهان) (آنندراج). || نفرت و کراهت. || استفراغ و حالت قی. (ناظم الاطباء). || افتراق و جدائیها. (قاموس کتاب مقدس).[ رِ ] (اِ) غذای شور و نمکین. (ناظم الاطباء). ملاحت و نمکینی. (آنندراج). || نمکدان. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «شورش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رش» برای سرودن شعر