معنی شخولیدن
6 بازدید
[ شَ / شِ دَ ] (مص) شخلیدن. شخیلیدن. شپیلیدن. (سروری). بشخلیدن. بشخولیدن. سوت زدن. سوت کشیدن. صفیر زدن. (برهان). هشتک انداختن (در تداول مردم قزوین). صفیر زدن هنگام آب خوردن اسب. (ناظم الاطباء): می شخولیدند هر دم آن نفر بهر اسبان که هلا زین آب خور.مولوی. آن شخولیدن به کره میرسید سر همی برداشت وز خود میرمید.مولوی. گفت کره می شخولند این گروه ز اتفاق بانگشان دارم شکوه.مولوی. مَکو و مُکاء؛ شخولیدن به دهن. (منتهی الارب). || فریاد و بانگ و نعره کردن. (برهان). بانگ و فریاد کردن. نعره زدن. ناله و فغان و زاری نمودن. (ناظم الاطباء): تو دعا را سخت گیر و میشخول عاقبت برهاندت از دست غول.مولوی. || به ناخن کندن. (برهان). شخودن. || پژمرده شدن. (برهان). پژمریدن. (سروری). || خطای جزئی بر کسی گرفتن و سرزنش نمودن. || غریدن رعد و تندر. || دریافتن و ادراک کردن غیرکامل و ناتمام. (ناظم الاطباء). سه معنی اخیر از ناظم الاطباء است و در منابع دیگر که در دسترس بود نیامده است.
کلمات همقافیه با «شخولیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر