معنی شتابزده
6 بازدید
[ شِ زَ دَ / دِ ] (ن مف مرکب) مقابل بسته کار. دستپاچه. عجول : طاهر مستوفی را گفت او از همه شایسته تر است اما بسته کار است و من شتابزده در خشم شوم، دست و پای او از کار بشود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۷۳). عرق به برگ گلت میدود شتابزده نگاه گرم که این نقش را به آب زده.صائب. || گستاخ و تند و متهور. || بی فکر. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «شتابزده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر