معنی سپیدرو
7 بازدید
[ سَ / سِ ] (ص مرکب) سپیدچهره و سپیدپوست. مقابل سیاه رو: همچون بیاض چشم سیاهان خوش نگاه هند از غریب زادهٔ ایران سپیدروست. میرزا طاهر (از آنندراج). رجوع به سپیدروی شود. || بمجاز، بمعنی سربلند. سرفراز. سرافراز: سپیدرویم چون روز تا بمدحت تو سیاه کردم چون شب دفاتر الواح. مسعودسعد. || کنایه از مردم نیک، بر خلاف سیه روی، و آن را سپیدکار نیز گویند، و روسپید مثله. (آنندراج). سرافراز. مفتخر برای حسن عملی. رجوع به سفیدرو و سپیدروی شود. || کنایه از شکفته رو و سرخ رو. (آنندراج). خوشحال. خندان. شکفته : دایم دلم ز باد نکویان سپیدروست مانند میزبان که ز مهمان سفیدروست. میرزا طاهر وحید (از آنندراج). رجوع به سفیدرو و سفیدروی شود.
کلمات همقافیه با «سپیدرو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رو» برای سرودن شعر