معنی سپری شدن
6 بازدید
[ سِ پَ شُ دَ ] (مص مرکب) گذشتن و آخر شدن. (آنندراج). گذشتن و تمام شدن. (غیاث). منقضی شدن و تمام شدن. (ناظم الاطباء): چون سال صد و نود و نه سپری شد و سال دویست اندر آمد به اول ماه محرم همهٔ سپاه به در کوفه آورد. (ترجمهٔ طبری بلعمی). چون سال سپری شد بیست و سی قبای دیگر راست کرده بجامه خانه دادندی. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۵۲). || از میان رفتن. تمام شدن. به انتها رسانیدن : شاد بادی و همه ساله بتو شاد پدر شادیی کآن نشود تا بقیامت سپری.فرخی. و ما او را [ سطح را ] نهایت جسم نهادیم که جسم به دومی سپری شد. (التفهیم). و همین باشد تا آنگاه که جهان سپری شود. (تاریخ سیستان). و ده گان و پنجگان [ مهتران را ] همی درخواندندی و همی کشتند تا مهتران سپری شدند و بعامه رسید. (مجمل التواریخ). من اعتبار کردم بزیج میان آنچه حساب من است تا آنچه گفت... و فی الجمله خلاف اندر تواریخ هرگز سپری نشود. (مجمل التواریخ). و چون مدت درنگ او سپری شود... (کلیله و دمنه). بدانست که ایام محنت سپری شد و روزگار اقبال رسید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). آخر بسبب نفعی حقیر آزار خاطر من روا داشت و دوستی سپری شد. (گلستان). یکی از ملوک عرب مدت عمرش سپری شد. (گلستان). || پرداخته شدن. (ناظم الاطباء). ساختن : پس نمرود بفرمود تا بنایی کردند سخت بلند... و دیوار اندرکشید. چون دیوار سپری شد، بفرمود تا هیزم کشیدن گرفتند به اشتر و استر و خر. (تاریخ طبری ترجمهٔ بلعمی). || زائل شدن : از آن که هست شب آبستن و نداند کس که هاله چون سپری شد چه زاید آبستن. مسعودسعد. || ناپدید و معدوم شدن. (ناظم الاطباء). مردن. فانی شدن : هفت سال در بند داشت تا آنجایگه سپری شد. (راحة الصدور راوندی). و بعد از آن در خناق آن محنت اضطراب میکرد تا سپری شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). او در زیر عذبات عذاب و زخم چوب و شکنجه سپری شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). جاسوسان برگماشت تا عبدالملک را بدست آوردند و او را بگرفت و باور کند فرستاد و آنجایگاه سپری شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). چون ابواسحاق بن البتکین بغزنه رسید بمدتی نزدیک سپری شد و دعوت حق را اجابت کرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). مردم بسیار در زیر آن سپری شدند و از چهارپای خود اثری نماند. (جهانگشای جوینی). || طی شدن و نوردیده گردیدن. (آنندراج). طی شدن. (غیاث): هرچ آن سپری شود سرانجام خواهی قدمی و خواه صد گام.نظامی. || خالی شدن. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «سپری شدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر