معنی سپر

معنی سپر

10 بازدید
[ سِ پِ ] (اِ) در شیرکوه گیاهی است از نوع سرخس. (یادداشت مؤلف).
[ سِ پَ ] (اِ) پهلوی «سپر»، سانسکریت فلکه فرا (سپر)، ارمنی عاریتی و دخیل «اسپر». اسپر. آلتی فلزی و مدور که بهنگام حملهٔ دشمن آن را محافظ اعضاء بدن قرار می دادند. (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). معروف است و به عربی جُنّه گویند. (برهان). ترجمهٔ جنه و تُرْس. (آنندراج): جُنان. جنانه. جُنّه. مِجَنّ. جَرد. دَرَقة. عَجوز. فَرض. (منتهی الارب): و سلاحشان [ سلاح صقلابیان ] سپر و زوبین و نیزه است. (حدود العالم). همان ترکش و تیر و زرین سپر یکی بندهٔ گرد پرخاشخر.فردوسی. ز دیبای زربفت و تاج و کمر همان تخت زرین و زرین سپر.فردوسی. ز بس گونه گونه سنان و درفش سپرهای زرین و زرینه کفش.فردوسی. بسیار نثار و هدیه آورده بود از سپر. (تاریخ بیهقی). قریب سی سپر بزر و سیم دیلمان و سپرکشان در پیش او میکشیدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۳۳). در سپر ماه راند تیغ زراندود مهر بر کتف کوه دوخت دست سپیده غبار.خاقانی. او که در این پایه هنرپیشه نیست از سپر و تیغ وی اندیشه نیست.نظامی. مه سپر مهر کلاخود و کمان قوس و قزح ناوکت تیر و سماکست و سها نیزه گذار. نظام قاری (دیوان ص ۱۳). - زرین سپر؛ کنایه از آفتاب است : ای پسر بنگر بچشم دل در این زرین سپر کو ز جابلقا سحرگه قصد جابلسا کند. ناصرخسرو. - سپر بر سپر بافتن؛ دوشادوش یکدیگر رفتن. سپرها پیش رو گرفتن و رو بدشمن نهادن : سواران دشمن چو دریافتیم پیاده سپر بر سپر بافتیم.سعدی (بوستان). - سپر بر کتف دوختن؛ کنایه از سپر استوار کردن بر کتف. (آنندراج): فرنجه چو دید آن چنان دست و زور سپر بر کتف دوخت چون پرّ مور. نظامی (از آنندراج). - سپر بستن؛ مقاومت کردن. آماده شدن برای جنگ. پایداری کردن در جنگ : گر عاشقی و لذت پیکانت آرزوست در جلوه گاه سخت کمانان سپر مبند. شانی تکلو (از آنندراج). چون به پیش آید خدنگش بر قضا بندم سپر تا نیارد نوک پیکانش سر از آن سو بدر. درویش دهنگی (از آنندراج). کدام روز آن نگار بدخو بجنگ دلها کمر نبندد ز غمزه تیغ و ز عشوه خنجر ز چین ابرو سپر نبندد. رفیع واعظ (از آنندراج). - سپر در (بر) آب افکندن؛ کنایه از عاجز کردن. (از آنندراج). || مجازاً به معنی حائل. مانع. رادع : بدو گفت خسرو که ای پرهنر همیشه تویی پیش هر بد سپر.فردوسی. تویی پهلوان مهتری پرهنر همیشه به پیش بدیها سپر.فردوسی. جز صبر تیر او را اندر جهان سپر نیست مرغی است صبر کو را جز خیر بال و پر نیست. ناصرخسرو. || (نف مرخم) رونده و پایمال کننده. (برهان). رونده و پایمال کننده و آن ترکیب است چنان که ره سپردن و پی سپردن. (آنندراج): زرستان، مشک فشان، جام ستان بوسه بگیر باده خور، لاله سپر، صیدشکر، چوگان باز. منوچهری. || (فعل امر) امر به رفتن و پایمال کردن، یعنی به راه رو و پایمال کن. (برهان) (آنندراج): همی تا توان راه نیکی سپر که نیکی بود مر بدی را سپر.اسدی. رجوع به سپردن شود.

کلمات هم‌قافیه با «سپر»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «پر» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید