معنی سوزه
7 بازدید
[ زَ / زِ ] (اِ) تریز جامه است که چابق باشد. (برهان) (آنندراج). تریز جامه. (غیاث). سوزن : خشتک زر سوزه پیراهنش پر زر و در گشته ز تو دامنش .نظامی. دواج آسمان در پیش قدرت کمینه سوزه ای از پیرهن گیر. عمید لومکی (از آنندراج). گرنه به همت سزای سبز دواجی از چه ز مه سوزه قبای تو آمد. شمس طبسی (از آنندراج). || تکمهٔ قبا و در رشیدی به معنی پارچهٔ مربع که در بغل پیراهن دوزند. (غیاث). پارچهٔ مثلثی که از سر تریز ببرند تا بغلک را بر آن دوزند. (ناظم الاطباء). || بغلک و خشتک پیراهن و جامه. (آنندراج). || سرافرازی خاطر. || جاه. منزلت. مرتبه. || کبر. غرور. خودبینی. (ناظم الاطباء). || بثره های ریزه بر بشره از اثر خوی و جز آن. (یادداشت بخط مؤلف). جوش های خردتر از کورک. || گیاهی شبیه به اسفناج که در آشها کنند و مردم خراسان برغست و بتازی قثاء بری گویند. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «سوزه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زه» برای سرودن شعر