معنی سوزنی
9 بازدید
[ زَ ] (ص نسبی، اِ) نوعی از بساط و گستردنی که اقسام از ابریشم و ریسمان در آن دوزند. (آنندراج). پارچه های گل دوزی شده را با جامه ای که با بخیهٔ نکنده دوخته باشند. (از دیوان البسهٔ نظام قاری). || مسند کوچک. || صدر مجلس و محل جلوس مردمان بزرگ و باشأن. (ناظم الاطباء): در زیر پا ز خار رهم فرش سوزنی بر فرق چتر ابر و به بر طیلسان برف. محمد سعید اشرف (از آنندراج). || قسمی قفل پیچ. (یادداشت بخط مؤلف).[ زَ ] (اِخ) شمس الدین تاج الشعرا محمدبن علی سمرقندی. وی در ابتدای جوانی برای تحصیل علم به بخارا رفت و مدتی بتعلیم پرداخت. و بقول عوفی بسبب تعلق خاطر بشاگرد سوزنگری به آموختن آن صنعت مشغول شد. سوزنی معاصر ارسلان خان محمد از آل افراسیاب و سنجر آتسزبن محمد خوارزمشاه بوده است. وی با عمعق، سنایی، انوری، معزی، ادیب صابر و رشیدی معاصر بوده و با بعضی از آنان مهاجات داشته و آنان را به تیغ زبان خود آزرده است. سوزنی شاعر هجا و بدزبان بوده و در هجو معانی خاص ابداع کرده است. قصاید و قطعات وی سهل، صریح و فصیح است. گفته اند که وی در اواخر عمر دست از هجو و هزل کشیده و استغفار کرده است. از دیوان او نسخ متعدد در دست است و در تهران هم بطبع رسیده. وی بسال ۵۶۲ یا ۵۶۹ هـ . ق. درگذشت. (فرهنگ فارسی معین). رجوع به لباب الالباب عوفی، مقدمهٔ دیوان سوزنی چ شاه حسینی، تاریخ ادبیات صفا، تاریخ ادبیات ادوارد براون، مجمع الفصحا ج ۱ ص ۲۴۹ و ریاض العارفین ص ۲۱۰ شود.
کلمات همقافیه با «سوزنی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نی» برای سرودن شعر