معنی سودائی
9 بازدید
[ سَ / سُو ] (ص نسبی) سوداگر. (غیاث) (آنندراج). تاجر. (آنندراج): ای عاشق جان بر میان با دوست نه جان در میان نقش زر سودائیان با عشق خوبان تازه کن. خاقانی. سودائیان عالم پندار را بگو سرمایه کم کنید که سود و زیان یکی است. حافظ. || دیوانه. مجنون. (آنندراج). صفراوی مزاج. عصبانی. تندخو: دل سودائی خاقانی را هم بسودای تو زر بایستی.خاقانی. ز دوری گشته سودائی به یکبار شده دور از شکیبایی به یکبار.نظامی. که با این مرد سودائی چه سازیم بدین مهره چگونه حقه بازیم.نظامی. من چو با سودائیانش مجرمم روز و شب اندر قفس در می تنم.مولوی. وقتی دل سودائی میرفت به بستانها بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحانها. سعدی. لاابالی چه کند دفتر دانائی را طاقت وعظ نباشد سر سودائی را.سعدی. دیشب گلهٔ زلفش با باد همی کردم گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودائی. حافظ. || عاشق : ای در دل سودائیان از غمزه غوغا داشته من کشتهٔ غوغائیان دل مست سودا داشته. خاقانی. ای با دل سودائیان عشق ترا کار آمده ترکان غمزه ت را بجان دلها خریدار آمده. خاقانی.[ سَ ] (اِخ) مولانا سودائی در اول خاوری تخلص میکرده و در آخر مجذوب گشته و سر و پا برهنه در کوه و دشت میگشته و از مجذوبی باز چون عاقل گشته و سودائی تخلص میکرده؛ زیرا که طفلان محله او را سودائی میگفته اند و قصاید خوب او مدح بایسنقر است و این مطلع یک قصیدهٔ اوست: عنبرت خال و رخت ورد و خطت ریحانست دهنت غنچه و دندان دُر و لب مرجانست. و مولانا هشتاد سال زیسته. (از مجالس النفائس ص ۱۹۲).
کلمات همقافیه با «سودائی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ئی» برای سرودن شعر