معنی سوداء
7 بازدید
[ سَ ] (ع اِ) میانهٔ دل. (بحر الجواهر) (مهذب الاسماء). || (ص) زشت. (منتهی الارب): کلمت فلانا فما رد علی سوداء لابیضاء؛ با فلان سخن گفتم و جواب مرا نداد نه زشت و نه نیک. (منتهی الارب). || کهنه و پوسیده از هر چیزی. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). || مؤنث اسود. (ناظم الاطباء). رجوع به اسود شود. || (اِ) مرضی است بر پوست آدمی که سوزش و خارش دارد و دیر کشد. (یادداشت بخط مؤلف). || جنون. دیوانگی : مگر زنجیرمویی گیردم دست وگرنه سر بسودایی برآرم.حافظ. - حبةالسوداء؛ سیاه تخمه. شونیز که بهندی کلونجی است. (منتهی الارب). - سوداءالقلب؛ دانهٔ دل. (منتهی الارب). رجوع به سودا شود.
کلمات همقافیه با «سوداء»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اء» برای سرودن شعر