معنی سمن

معنی واژه سمن

17 بازدید
[ سَ مَ ] (اِ) گل سه برگ را گویند، یعنی گیاهی و رستنیی هست که آنرا سه برگه میگویند. گل آن است و آن مدور و صدبرگ و یاسمنی رنگ میباشد. و بعضی گویند گلی باشد پنج برگ و سفید و خوشبوی که آنرا و شیر خوانند. (برهان). گل سفید خوشبو که سه برگ دارد. بعضی بسرخی مایل باشد. (فرهنگ رشیدی). نام گلی است سپید و خوشبوی. (صحاح الفرس) (غیاث). گلی است خوشبو و سپید و آنرا یاسمن و یاس نیز گویند. (آنندراج). گل سه برگه و یاسمین و بضم سین هم آمده است. (ناظم الاطباء): اکنون فکنده بتی از ترک تا یمن یک چند گاه زیر پی آهوان سمن.دقیقی. آسمان خیمه زد از بیرم و دیبای کبود میخ آن خیمه ستاک سمن و نسرینا.کسایی. بنفشه گل و نرگس و ارغوان سمن شاخ و سنبل بدیگر کران.فردوسی. بوستانی است روی کودک من واندر آن بوستان شکفته سمن.فرخی. تا نماند به گلاب آن عرق مرزنگوش تا نماند به سمن بوی و بر سیسنبر.فرخی. جویش پر از صنوبر و کوهش پر از سمن راغش پر از بنفشه و باغش پر از بهار. منوچهری. تا همی خوانی تو اشعارش، همی خایی شکر تا همی گویی تو ابیاتش، همی بویی سمن. منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ۷۲). به زیر سرخ عقیقش سپید و نرم حریر یکی چو برگ شقایق یکی چو برگ سمن. لامعی. برگ و خس و خار پیش خر کن شمشاد و سمن ترا و نسرین.ناصرخسرو. از نهیب دی سمن چون در چمن گستاخ شد تن ضعیف و عمر کوتاه و جگر سوراخ شد. عبدالواسع جبلی. خدمت زلف و رخ کند از پی سنبل و سمن شانه در آن مربعی آینه در مدوری.خاقانی. ارغوان و سمن برابر بید رایتی برکشید سرخ و سپید.نظامی. سمن ساقی و نرگس جام در دست بنفشه در خمار و سرخ گل مست.نظامی. اگر بد کنی چشم نیکی مدار که گر خار کاری سمن ندْروی.ابن یمین. - امثال: آنقدر سمن هست که یاسمن گم است. رجوع به امثال و حکم دهخدا شود. || به معنی رخساره : ز سنبل کرد بر گل مشک بیزی ز نرگس بر سمن سیماب ریزی.نظامی. || بمجاز به معنی سفید: بسی خواهرانند بر راه رز سیه موزگان و سمن چادران.منوچهری. - بنفشه گرد سمن دمیدن؛ کنایه از کنار رخسار موی درآوردن است : برخسارگان چون سهیل یمن بنفشه دمیده بگرد سمن.فردوسی.
[ سَ ] (ع اِ) در عربی مطلق روغن را گویند عموماً و روغن گاو را خصوصاً. (برهان). روغن و روغن گاو و گوسفند. ج، سمون. (مهذب الاسماء). روغن. (السامی). روغن گاو و غیره. (غیاث). || شیره. (السامی) (مهذب الاسماء).
[ سَ ] (ع مص) تر کردن طعام بر روغن. || طعام چرب خورانیدن قوم را. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء).
[ سِ مَ ] (ع اِمص) فربهی. (غیاث) (دهار) (ناظم الاطباء). || چربی. (ناظم الاطباء). || (مص) فربه شدن. (آنندراج) (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی).
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید