معنی سماک

معنی سماک

9 بازدید
[ سَ مْ ما ] (ع ص) ماهی فروش. ج، سماکین. (دهار) (منتهی الارب) (مهذب الاسماء) (ناظم الاطباء).
[ سُ ] (اِ) سماق. رجوع به سماق شود.
[ سِ ] (ع اِ) آنچه بدان چیزی را بردارند و بلند کنند. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). || بالای سینه تا متصل چنبر گردن. (منتهی الارب). جزء بالای سینه تا محل اتصال چنبر گردن. || (ص) راه نیک و محفوظ. (ناظم الاطباء).
[ سِ ] (اِخ) نام ستاره ای و آن منزل چهاردهم قمر است. و آن دو هستند یکی را سماک اعزل و دیگری را سماک رامح یا رائح گویند. (آنندراج) (غیاث). دو ستاره است روشن یکی سماک اعزل و دیگری سماک رامح. (منتهی الارب). منزلی است از منازل ماه. (مهذب الاسماء): چه مایه شبان دیده اندر سماک خروشان بدم پیش یزدان پاک.فردوسی. یکی کاخ بد تارک اندر سماک نه از رنج دست و نه از آب و خاک.فردوسی. خورشید پیشکار و قمر ساقی لاله سماک و نرگس پروینم.ناصرخسرو. ابر درخش بیرق بحر نهنگ پیکان قطب سماک نیزه بدر ستاره لشکر.خاقانی. در واسطهٔ نیشابور سمکی تا سماک و فلکی تا من بر افلاک ظاهر شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). در مسیرش سماک آن جدول گاه رامح نمود و گاه اعزل.نظامی. و سنان نیزه سماک را لقمه سمک دریا سازند. (جهانگشای جوینی). در شب مهتاب مه را بر سماک از سگان و عوعو ایشان چه باک.مولوی. وحدت اندر وحدت است این مشتری از سمک رو تا سماک ای معنوی.مولوی. از آن پس که بد مرکب من نجیبی سماک و ثریا مرا شد مراکب.حسن متکلم. - سماک اعزل؛ نام ستاره ای از قدر اول در صورت سنبله در جنوب سماک رامح و آن منزل چهاردهم از منازل قمر است و برابر او(سماک رامح) سوی جنوب دیگر ستاره ای است بزرگ و روشن او را سماک اعزل خوانند. (از جهان دانش و التفهیم): بر فلک از دستبرد کلک او از سماک رامح اعزل کرده اند.خاقانی. - سماک یا سماک رامح یا رامح فلکی؛ بیرون از صورت عوا ستاره ای است بزرگ برابر بنات النعش او را سماک رامح خوانند. (التفهیم ص ۱۰۱). ستاره ای است که نزدیک وی ستاره ای دیگر است که آن را نیزهٔ سماک گویند و سماک دیگر نیز هست که نزدیک خود ستارهٔ دیگر ندارد و آن را سماک اعزل گویند، یعنی بی سلاح. (آنندراج) (غیاث اللغات): هرگاه که سماک رامح برآید اول خزان باشد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). بر نیزهٔ او سماک رامح کمتر ز زحل سنان ندیده ست.خاقانی. حیدر فاروق عدل جعفر فرقان سپاه کز شرف او سماک رمح سپاهش سزد. خاقانی. توقیع سماک ها مسلسل گه رامح بود و گاه اعزل.نظامی. در مسیرش سماک آن جدول گاه رامح نمود و گاه اعزل.نظامی. رجوع به گاهنامهٔ سال ۱۳۱۱ سیدجلال الدین تهرانی ص ۷۳، صور الکواکب ص ۵۲ و لغت نامه ذیل کلمهٔ رامح شود.

کلمات هم‌قافیه با «سماک»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «اک» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید