معنی سمان
5 بازدید
[ سَ ] (اِ) مخفف آسمان. (از برهان) (فرهنگ رشیدی) (آنندراج). || نام روز بیست و هفتم بود از هر ماه شمسی. (برهان) (غیاث) (جهانگیری) (آنندراج). || مرغ سلوی و آنرا کرک نیز گویند. (از آنندراج) (از فرهنگ رشیدی): باران و برف بارد بر ما کنون ز ابر چون بر بنی سرائیل از آسمان سمان. لامعی گرگانی (از آنندراج). رجوع به سمانه و سمانی شود.[ سَ مْ ما ] (ع ص) روغن گاو فروش. (ملخص اللغات). آنکه روغن گاو فروشد. (مهذب الاسماء). روغن فروش. || (اِ) رنگهاست که بدان آرایند. (منتهی الارب) (آنندراج). یک نوع رنگی که بدان آرایش کنند. || یک نوع گیاه. (از ناظم الاطباء).[ سِ ] (ع ص، اِ) جِ سمین، که فربه باشد. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی).[ سِ ] (اِخ) نام شهری و مدینه ای باشد. (برهان): و چون از نهب و قتل فارغ شدند بناحیت کنکرت و حدود سمان رفت. (جهانگشای جوینی).[ سَ مْ ما ] (اِخ) ازهربن سعد. رجوع به همین کلمه شود.[ سَ مْ ما ] (اِخ) (۱۱۱۸ -۱۱۷۲ هـ . ق.). سعیدبن محمدبن احمد سمان از مردم دمشق است. او راست: «الروض النافح فیحاورد علی الفتح من المدائح» که به اتمام آن توفیق نیافت. دیوان شعری موسوم به «منائح الافکار» و نیز «مغنی» را در نحو بنظم درآورده و بر کامل مبرد حاشیه نوشته است. بدمشق درگذشت. (از اعلام زرکلی ج ۱ ص ۳۷۳).
کلمات همقافیه با «سمان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر